« شرق هم توقیف شد تا شاید راه برای توقیف باقی مانده ها بازشود
صفحه اصلی
زندگی را در های وهوی خبرها گم می کنم! »
لغوامتیاز روانشناسی جامعه و باقی چیزها
1.و ماهنامه آوانگارد روانشناسی جامعه هم لغو امتیاز شد.
2. آرمانشهر به نظرم ماهنامه خیلی خوبی از کار درآمده.ماهنامه ای است که پشتش سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران است ، سردبیرش آقای میرفتاح که تا به حال زیارتشان نکرده ام اما طنزهایشان را در ستون ثابت صفحه آخر مرحوم شرق می خواندم و ابرار هفتگی هم از کارهای قبلی شان بوده و اما از همه اینها مهم تر علیرضا محمودی است که یک بار دیگر با ظاهر شدن در نقش یک دبیرتحریریه « توپ » حضرات قلم به دست را دور هم جمع کرده است.از آرمانشهر به دلایل مختلف خوشم آمد.مهم تر از همه این که در هیچ بخش از مجله - ماهنامه - حدود کار از دست نرفته و خط مشی و نوع مخاطب آن کاملا مشخص است.سوژه یابی ها و آنچه که در پرونده « تعطیلات » مطرح شده هم تازه و خواندنی و البته حرفه ای است.به نظر من البته بهترین مطلب از بین مطالبی که خواندم - صرف نظر از مطلب درخشان و محققانه آقای همسر ! - مطلبی بود با عنوان فریبنده « سمفونی بلوار آفریقا یا پاسخ به پرسش مگه جردن چی داره ؟ » که علیرضا نوشه بود.در این مطلب اشارات خیلی خوبی شده به جابه جایی مفهوم طبقه اجتماعی در جامعه ما و اینکه « جردن » نمونه کوچک و جمع و جوری از این پدیده .این آشفتگی طبقه اجتماعی که از عوارض جوامع در حال گذار ابدی است در جردن خلاصه شده و این فضای به قول رفقا « هر دم بیل » به بهترین شکل ممکن در گزارش خوب علیرضا درآمده.
به هر حال پیشنهاد می کنم از این به بعد آرمانشهر را هم به سبد خرید مطبوعاتی خود اضافه کنید.هم قیمتش مناسب است هم آدم هایی که برایش می نویسند خیلی باحال اند !
3.ولگردی های هفته پیش من و همسر مربوطه از چهارشنبه شب شروع شد که رفتیم فیلم میم مثل مادر را ببینیم.شب خوبی بود چون خیلی از دوستان را دیدیم و حسابی هم در سالن سینما خندیدیم.اما درباره فیلم که وقتی اکران عمومی شد حتما خودتان خواهید دید نمی توانم چندان خوشبینانه حرف بزنم.اشکالات اساسی در فیلمنامه و اساسا غیرکارشناسی بودن گره اصلی داستان بزرگ ترین مشکل این فیلم بو.د که حتی از بازی های لوس و کارگردانی ضعیف و تدوین بد هم بیشتر به فیلم ضربه زده بود.یعنی یک نفر کارشناس نبود که به فیلمنامه نویس بگوید در شرایطی که کمیسیون پزشکی تشخیص بدهد که مادر به دلایل پزشکی نمی تواند بچه خود را نگه دارد بچه را به راحتی می توان سقط قانونی کرد و دیگر هیچ نیازی به آن همه جنگولک بازی و سقط جنایی در ساختمان های متروک نیست ؟
راستی یک نظر حرفه ای هم از آقای همسر : فیلم قصه نداشت.
4.ولگردی ها با کنسرت شهرام ناظری در شب جمعه ادامه پیدا کرد.کنسرتی که ظاهرا انتقادهای زیادی به دنبال داشته و به نظر من با حداکثر صرفه جویی ممکن برگزار شد.برگزارکنندگان کنسرت به خودشان زحمت نداده بودند که حتی چهار تا کاغذ برای راهنمایی مردمی مه هر کدام 14000 تومان پول بلیت داده بودند به دیوار بزنند.هیچ راهنمایی وجود نداشت.کنسرت با یک ساعت تاخیر و بدون وقفه برگزار شد و سیستم صوتی هم تنظیم نشده بود.به جای همه چیز اما تبلیغات اسپانسرهای رنگارنگ بر در و دیوار بود.اما خب در مجموع با وجود این همه بی نظمی و شاید بی توجهی به حقوق مخاطب از آنجایی که من خیلی ناظری را دوست دارم و ضمنا اولین بار هم بود که همراه با مهدی به کنسرت ناظری می رفتم شب خوبی بود.اگرچه ناظری ناظری چند سال پیش نبود و خیلی از آهنگ های قدیمی که وعده خواندنش را داده بودند هم اجرا نشد.
5.این روزها هر کس را که می بینیم دارد استعفا می دهد تا در انتخابات شوراها شرکت کند.آخرین خبر مربوط به سردار رویانیان بود که البته خودش آن را تکذیب کرد اما به نظرم زود باشد - به قول بیهقی - که ایشان را لمیده بر یکی از کرسی های سبز شورا ببینیم.

Comments
هفتهنامه مهر هم در دوران اوج باسردبيري علي ميرفتاح منتشر ميشد.
ميثم | September 20, 2006 11:31 AM
من با هیچکس قهر نیستم.اصولا دیگران با من قهر می کنند و بعد همه چیز را مگذارند به حساب من.پس می شود همین که شما گفتید:فلانی با ما قهر است.بگذریم گلایه ای از شما نیست و اگر هم بود حل شد. آن روز که در وبلاگتان خواندم آدما از آدما زود سیر می شن. آره آدما از آدما زود سیر می شن حالا حساب ما جداست که لابد آدم هم نبودیم برای شما. راستی من تازگی ها هیچ فیلمی ندیدم. پسر هشت ساله هم فقط از خاطرات کودکی بیرون پرید. فکر کردم باید بهانه خوبی باشد برای یک داستان. البته داستانی مثل همه آنها که هرگز ننوشته ام!
شهرام | September 20, 2006 07:46 PM
من با هیچکس قهر نیستم.اصولا دیگران با من قهر می کنند و بعد همه چیز را مگذارند به حساب من.پس می شود همین که شما گفتید:فلانی با ما قهر است.بگذریم گلایه ای از شما نیست و اگر هم بود حل شد. آن روز که در وبلاگتان خواندم آدما از آدما زود سیر می شن. آره آدما از آدما زود سیر می شن حالا حساب ما جداست که لابد آدم هم نبودیم برای شما. راستی من تازگی ها هیچ فیلمی ندیدم. پسر هشت ساله هم فقط از خاطرات کودکی بیرون پرید. فکر کردم باید بهانه خوبی باشد برای یک داستان. البته داستانی مثل همه آنها که هرگز ننوشته ام
شهرام | September 20, 2006 07:47 PM
ba omidi ke azadi bayan dar iran dar hade yek kalame nabashe. mrc az blog mofid shoma movafagh tar bashid.
man linke shoma ro add mikonam .tnx bye
Farhad abdollahian | September 20, 2006 08:46 PM
e...manam hamon shab konsert bodam...chera beyne on hame adam nadidamet?
banoyeordibehesht | September 22, 2006 02:07 AM
salam , mishe begib in mahname arman shahr ra az koja taheye kardin?
chon man gashtam va peyda nakardam. mamnoon.
solmaz niazi | September 22, 2006 10:54 PM
این ارمانشهر که گفتی بابا جان تو هیچ دکه روزنامهفروشی که نیست.تو هم ما رو گرفتی ؟
من او | September 23, 2006 05:42 PM
برش دار بیار لااق ببینیم این قدر تعریفشو میکنی
امیر | September 23, 2006 05:45 PM
خب اينقد آدم بايد از جايي كه خودش توش مطلب داره تعريف كنه؟ حتا اگه اينقد ماهه؟
مرتضا | September 23, 2006 07:21 PM
fekr konam darim ye dore tazaro tajrobe mikonim oun ham bastan falei majale ha. man hanooz forsat nakardam biam ounja. rasti shomarat ro sms kon baram . me30.
amene shirafkan | September 24, 2006 10:00 AM
دوست عزیز من از دست شما عصبانی نیستم. اصلا قهر هم نیستم. فقط فکر می کردم کاش می شد شما زنگ بزنید و بگید نمی یام. مطمن باشید من حتی دلیل هم نمی خواستم. بگذریم دنیای ما کوچکتر از دنیای کوچک همه است. پس منتظر می مانیم تا فرصتی دیگر.
شهرام | September 24, 2006 07:12 PM
سلام فهیمه جان
غرض از مزاحمت گذاشتن کامنتی برای قدردانی بود . تو این مدت مسافرت بودم چند بار به ساناز زنگ زدم اما بر نداشت .
در این مدت کوتاه دلم واسه همتون تنگ شده از اون روزاول که با تیکه پار کردن تعارفات رایج باعث شدید نهار آقای پنهانی را بخورم بگیر تا حرف های هیجان انگیز ساناز ، میز تحریریه و کاغذ های تنظیم خبر و وارتان و عروس گلت ، حتی برای سیگارهای واهی آقای یوسفی با دودهای کاملا فیلتر شده ، یا چایلون و کامی ، اینترنت همیشه پکیده ......
دلتنگم ، با وجود اینکه همه چیزسوخت مثل گزارش های پر از گاف من .
می خواستم بخاطر وظایف محول شده به من که هیچگاه نتونستم به خوبی انجامش بدم ( بخاطر شرایط کذایی ) عذرخواهی کنم .
در این مدت خیلی چیزها از شما و ساناز جان یاد گرفتم . از قول من نیز از ساناز عزیز تشکر کن و حتما بگو واقعا شرمنده اش هستم رویی نداشتم تا با خودش صحبت کنم چون جز دردسر هیچ مزیتی برایش نداشتم .
چند روزی زده به سرم برم هفته نامه ی همشهری جوان اما نمی دونم جورمی شه یا نه ؟
در آخر : خوبی که از ما ندیدید حداقل بدی هایم را حلال کنید .
خداحافظ
کار + ورزیسم | September 26, 2006 08:51 AM
ممنون از معرفی ماهنامه آرمانشهر، فهیمه جان
امیر | September 26, 2006 10:46 AM
آرمانشهر...برقرار باشی.مجوزش هم جور کردیم بیاد رو کیوسک
فرهاد یلدا | September 26, 2006 05:22 PM