« August 2006 Main October 2006 »

September 27, 2006

زندگی را در های وهوی خبرها گم می کنم!

5 روز است که پاییز به رسم همیشه،خوش قول و درست در ساعت همیشگی آمده است و درست 5 روز است که حس می کنم کلاغ روزمرگی به قول شاعری « کاه کاه » از تنم می کاهد.باز هم پاییزی شده ام.نمی دانم.همه چیز البته خوب است و پاییز هم که از راه می رسد همه چیز خوب تر و زیباتر می شود.برای من که آسمان را ابری دوست دارم و باران و برف را به آفتاب و نور ترجیح می دهم با شروع پاییز و رفتن به سوی زمستان « فضا » دلپذیرتر می شود...اما این فضا را بالاخره باید زندگی کرد و انگار این شهر با این همه شلوغی و دود ، با این همه دیوار و برج و از همه بدتر با این همه « خبر » فرصت زندگی کردن را از آدم می دزدد. در گوشه و کنار خودم که راه می روم هزار راه نرفته است و هزار کار نکرده و هزار حرف نگفته...« هر چه قد می کشم هنوز، شب از قامتم سر می رود و به یاد می آورم زنی که زخم به زخم به سایه می رفت دیگر تکرار نمی شود...»
صبح پاییزی من امروز با تجمع آرام ابرها پشت پنجره شروع شد.کاش باران ببارد تا بوی پاییز بلند شود اما انگار خبری نیست شاید هم من عجله دارم برای پوست انداختن زمان.مثل آدم های منطقی در سکوت می نشینم و سعی می کنم دلایل هجوم این حجم انبوه تردید و فرسایش روحی را برای خودم بشمارم.به سوابق پرونده 28 ساله ام برمی گردم. از وقتی که خودم را به یاد می آورم همیشه به «هیجان پاییز » مبتلا بوده ام.بد هم نیست خوب است.اما این همه ماجرا نیست.این روزها که می گذرد به قول قیصر امین پور هر روز احساس می کنم خاکستری تر از گذشته ام و شک ندارم که ویژگی های شغلم در این حس بی تقصیر نیست. کار « خبر » به نظرم کار خیلی سطحی ای می آید.عمر خبر کوتاه است.عمر کاری که آدم با این همه زحمت و تقلا انجام می دهیم در بهترین حالت چیزی در حدود 24 ساعت است و نه بیشتر.تازه گیریم که بیشتر هم باشد.خب این همه خبر می دهیم و می گیریم و می سوزانیم و می نویسم و ذوق می کنیم و تشویق می شویم و حذف می شویم و محدود می شویم و سانسور می شویم و .... که چی ؟
روزنامه نگاری را دوست دارم چون پیش و بیش از آن نوشتن را دوست دارم و کار اجتماعی را.روزنامه نگاری هم فرصت خوبی است برای پی گیری هر دوی اینها.اما این نوشتن دقیقا همان نوشتن آرمانی من نیست.خشک است .در قالب های مشخص محدود شده. من رقص کلمات را در نثر سیال دوست دارم.من شعر را دوست دارم.موسیقی را و خبر خیلی خشک تر از این حرف هاست.وقتی شعر می نویسی تفاوت فصل ها را می فهمی.آمدن و رفتن پاییز و زمستان برایت منشا تاثیر می شود اما کار خبری با همه جذابیت ها و شور و شرش مثل رود خشکی است که از ماهی ها می گذرد و دریا تنها در یاد گوش ماهیان می ماند !
نمی دانم چرا دارم این قدر غر می زنم در حالی که خیلی از دوستان خوبم بیکارند و دوست دارند فرصتی داشته باشند تا مثل بچه آدم کار کنند...شاید زیاده خواهم شاید زیادی شاعرمسلکم و هنوز مثل بچه ها دلم برای بوی گلدان های شمعدانی پشت آسمان پنجره پر می کشد.اما دلم می خواست از امروز صبح تا هر وقت که این حال و هوای خوش پاییزی را دارم ، یعنی تا اطلاع ثانوی شعر بخوانم ، بنویسم - نه از آن نوشتن های روزنامه ای - بخوانم - هم آواز و هم کتاب - و از خانه بیرون نیایم مگر وقتی که دلم بخواهد و مثلا بخواهم بروم به دیدن یک درخت که در نهایت پاییز در ملاء عام ایستاده است.... اما امروز هم فقط یک روز است مثل بقیه روزها و من باید در ساعت مقرر در دفتر روزنامه حاضر باشم.سلام بدهم.کارت بزنم.روزنامه روزانه ام را بردارم.پله ها را بالا بروم.با خنده دوستانم در تحریریه بخندم و با خبرهایی که از در و دیوار بر سرم می ریزند به هیجان بیایم یا عصبانی بشوم یا ...و بنویسم از آنچه که باید بنویسم.امروز هم مثل هرروز...اما پیش از آن شعری می گذارم اینجا از گراناز موسوی به نام « گوزن ها » :
یکریز بر روزهایم بریز
در گوشم
از آن گپ های ریز ریز
ودر دهانم دریا دریا، استکان استکان، دریا بتکان
پیش از آن که تکه تکه شویم
و آب از آب تکان نخورد
راستش را بریز در کفش های دیر و دروغ
گوزن ها مرده اند
زیرزیرکی بریز
پیش از آنکه ریزریزشویم
و زیر کاغذی امضا بدهیم
که ریزه های رویا را از جیبمان بتکانیم
و آب از آب تکان نخورد.



September 19, 2006

لغوامتیاز روانشناسی جامعه و باقی چیزها

1.و ماهنامه آوانگارد روانشناسی جامعه هم لغو امتیاز شد.

2. آرمانشهر به نظرم ماهنامه خیلی خوبی از کار درآمده.ماهنامه ای است که پشتش سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران است ، سردبیرش آقای میرفتاح که تا به حال زیارتشان نکرده ام اما طنزهایشان را در ستون ثابت صفحه آخر مرحوم شرق می خواندم و ابرار هفتگی هم از کارهای قبلی شان بوده و اما از همه اینها مهم تر علیرضا محمودی است که یک بار دیگر با ظاهر شدن در نقش یک دبیرتحریریه « توپ » حضرات قلم به دست را دور هم جمع کرده است.از آرمانشهر به دلایل مختلف خوشم آمد.مهم تر از همه این که در هیچ بخش از مجله - ماهنامه - حدود کار از دست نرفته و خط مشی و نوع مخاطب آن کاملا مشخص است.سوژه یابی ها و آنچه که در پرونده « تعطیلات » مطرح شده هم تازه و خواندنی و البته حرفه ای است.به نظر من البته بهترین مطلب از بین مطالبی که خواندم - صرف نظر از مطلب درخشان و محققانه آقای همسر ! - مطلبی بود با عنوان فریبنده « سمفونی بلوار آفریقا یا پاسخ به پرسش مگه جردن چی داره ؟ » که علیرضا نوشه بود.در این مطلب اشارات خیلی خوبی شده به جابه جایی مفهوم طبقه اجتماعی در جامعه ما و اینکه « جردن » نمونه کوچک و جمع و جوری از این پدیده .این آشفتگی طبقه اجتماعی که از عوارض جوامع در حال گذار ابدی است در جردن خلاصه شده و این فضای به قول رفقا « هر دم بیل » به بهترین شکل ممکن در گزارش خوب علیرضا درآمده.
به هر حال پیشنهاد می کنم از این به بعد آرمانشهر را هم به سبد خرید مطبوعاتی خود اضافه کنید.هم قیمتش مناسب است هم آدم هایی که برایش می نویسند خیلی باحال اند !

3.ولگردی های هفته پیش من و همسر مربوطه از چهارشنبه شب شروع شد که رفتیم فیلم میم مثل مادر را ببینیم.شب خوبی بود چون خیلی از دوستان را دیدیم و حسابی هم در سالن سینما خندیدیم.اما درباره فیلم که وقتی اکران عمومی شد حتما خودتان خواهید دید نمی توانم چندان خوشبینانه حرف بزنم.اشکالات اساسی در فیلمنامه و اساسا غیرکارشناسی بودن گره اصلی داستان بزرگ ترین مشکل این فیلم بو.د که حتی از بازی های لوس و کارگردانی ضعیف و تدوین بد هم بیشتر به فیلم ضربه زده بود.یعنی یک نفر کارشناس نبود که به فیلمنامه نویس بگوید در شرایطی که کمیسیون پزشکی تشخیص بدهد که مادر به دلایل پزشکی نمی تواند بچه خود را نگه دارد بچه را به راحتی می توان سقط قانونی کرد و دیگر هیچ نیازی به آن همه جنگولک بازی و سقط جنایی در ساختمان های متروک نیست ؟
راستی یک نظر حرفه ای هم از آقای همسر : فیلم قصه نداشت.

4.ولگردی ها با کنسرت شهرام ناظری در شب جمعه ادامه پیدا کرد.کنسرتی که ظاهرا انتقادهای زیادی به دنبال داشته و به نظر من با حداکثر صرفه جویی ممکن برگزار شد.برگزارکنندگان کنسرت به خودشان زحمت نداده بودند که حتی چهار تا کاغذ برای راهنمایی مردمی مه هر کدام 14000 تومان پول بلیت داده بودند به دیوار بزنند.هیچ راهنمایی وجود نداشت.کنسرت با یک ساعت تاخیر و بدون وقفه برگزار شد و سیستم صوتی هم تنظیم نشده بود.به جای همه چیز اما تبلیغات اسپانسرهای رنگارنگ بر در و دیوار بود.اما خب در مجموع با وجود این همه بی نظمی و شاید بی توجهی به حقوق مخاطب از آنجایی که من خیلی ناظری را دوست دارم و ضمنا اولین بار هم بود که همراه با مهدی به کنسرت ناظری می رفتم شب خوبی بود.اگرچه ناظری ناظری چند سال پیش نبود و خیلی از آهنگ های قدیمی که وعده خواندنش را داده بودند هم اجرا نشد.

5.این روزها هر کس را که می بینیم دارد استعفا می دهد تا در انتخابات شوراها شرکت کند.آخرین خبر مربوط به سردار رویانیان بود که البته خودش آن را تکذیب کرد اما به نظرم زود باشد - به قول بیهقی - که ایشان را لمیده بر یکی از کرسی های سبز شورا ببینیم.



September 11, 2006

شرق هم توقیف شد تا شاید راه برای توقیف باقی مانده ها بازشود

این بار البته تعطیلی مطبوعات مثل آن سال های بد، سریالی نبود.اما بوی گند سناریویی که رسانه های مکتوب را تهدید می کند و می کوشد - موفق هم می شود - که آنها را تا حد ممکن و حتی ناممکن محدود و نابود کند دقیقا پس از تعطیلی بهانه جویانه روزنامه ایران و دستگیری و محکومیت کشدار سردبیر و کاریکاتوریست ایران جمعه به مشام می رسید...تا اینکه سرانجام نوبت به روزنامه شرق رسید.شرق توقیف شد و شرق هم علاوه بر دلایل دیگر مثل تعلل در معرفی مدیرمسئول یا بی توجهی به بعضی اخطارها به خاطر یک کاریکاتور توقیف شد.احتمالا حالا غلامحسین خان الهام کم کم نتایج درخشان نامه بی سر و ته خود را می بینند و به قول دوستان حالش را می برند.امروز حال همکاران ما در روزنامه شرق حسابی گرفته بود.سعیده که رسما با لباس مشکی آمده بود روزنامه و بقیه هم که سری به ما زدند حال و روز بهتری نداشتند.متاسفم بابت این همه تنگ نظری که راه نفس کشیدن آدم را تنگ می کند..
درباره توقیف شرق بخوانید :
هادی کاریکاتور موهن را گذاشته.به شوخی به او می گفتم : « بابا شما کاریکاتوریست ها از جان مطبوعات ایران چه می خواهید ؟ »
مدير مسئول شرق: توقيف روزنامه شرق، خلاف قانون مطبوعات است
وکیل روزنامه: کذب محض است ما 70 تذکر نگرفته ایم
واكنش درباره كاريكاتور جزو وظايف هيات نظارت برمطبوعات نيست
تصمیم نهایی با دادگاه کیفری استان است
آفتاب از شرق طلوع خواهد کرد ؟
هيات نظارت حق توقيف روزنامه شرق را ندارد
انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران توقيف روزنامه شرق را محكوم مي كند
مسوولان معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد حاضر به پاسخگويي در مورد توقيف شرق نيستند
توقیف شرق پایان یک دوره طلایی در حوزه اطلاع رسانی است
شرق دوست داشتنی بود.مریم شبانی
شرق و نامه توقیف شدند.وحید پوراستاد
باز کاریکاتور، باز توقیف.امیرعلیزاده
و نوبت شرق رسید.آسیه امینی
انگار زمین می لرزد.پرستو دوکوهکی
بابا اصلا کشیدن کاریکاتور حیوانات را متوقف کنید.نیک آهنگ کوثر
شباهت های تحریریه و سالن ترحیم.بابک غفوری آذر
حالا خیالتان راحت شد ؟ خسرو نقیبی البته فکر کنم عموخسرو جوگیر شده چون قطعا شرق تنها روزنامه حرفه ای ما نبود و نیست.اگرچه جزو روزنامه های خیلی حرفه ای بود اما عبارت «تنها» خیلی غیرمنصفانه است.

توضیح : همکاران شرق می گویند هاله نوری که بالای سر آن الاغ بخت برگشته در کاریکاتور دیده می شود اصلا در اصل وجود نداشته بلکه در روند آماده سازی کاریکاتور برای چاپ از آنجا که سر الاغ عزیز سیاه بوده و زمینه شطرنج هم سیاه ، صرفا برای آنکه وضوح کاریکاتور بیشتر شود سیاهی ها را پاک کرده اند که نتیجه شده آن هاله نور کذایی ! راستی این روزها جانوران از تمساح گرفته تا سوسک و الاغ چه نقش موثری در توقیف و تعطیلی مطبوعات دارند بازی می کنند !




September 03, 2006

وحید پوراستاد به جمع وبلاگ نویسان بازگشت

خیلی خوشحالم که قرار است دوباره آقای پوراستاد وبلاگ بنویسد.مدت ها بود که هر بار اسم وبلاگش را جایی می دیدیم فاتحه ای می فرستادیم.اما حالا وحید برگشته و با ایده خیلی جالبی هم برگشته.از طراحی وبلاگش که به نظرم زیبا آمد بگذریم ، ایده نوشتن با محوریت ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر که قرار است در این وبلاگ تازه تاسیس دنبال شود ایده بسیار خوبی است.به گزارش خبرنگار ما ، وحید پوراستاد در حالی که نمی خواست به این زودی ها و تا وبلاگش کاملا طراحی و راه اندازی نشده قضیه لو برود گفت : « در کشورهای پیشرفته جهان موسساتی هستند که تمام فعالیت هایشان را فقط بر روی ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر متمرکز کرده اند.» و این چنین بود که وحید هم تصمیم گرفت این ایده را در دنیای مجازی پی بگیرد.
و اما ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر :
هر کس حق آزادي عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقايد خود بيم و اضطرابي نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن، با تمام وسائل ممکن و بدون ملاحظات مرزي، آزاد باشد.



September 01, 2006

در سانحه هوایی مشهد 80 نفر سوختند و مردند !

ظاهرا باز هم در بهشت باز شده .این بار هم در یک سانحه هوایی که مقصر اصلی اش برای هزارمین بار خلبان شناخته شده ،تعداد قابل توجهی از هموطنان ما کشته شدند.این هواپیما که 147 سرنشین داشت از بندرعباس به مشهد عازم بوده و دقیقا چند ثانیه قبل از فرود به خاطر ترکیدگی چرخ هواپیما دچار آتش سوزی شده.جالب و البته عجیب اینکه تمام خدمه پرواز کاملا سالم مانده اند و از تلویزیون هم با افتخار کامل مدام دارند اعلام می کنند که این اولین سانحه هوایی بوده که تمام پرسنل پرواز آن سالم ماند ه اند.البته خدا را شکر که سالم مانده اند اما آخر چطور ممکن است که با این حجم حادثه و این تعداد تلفات مسافران تمام کادر پرواز سالم بمانند ؟ مگر اینکه به جای امداد و نجات که وظیفه آنهاست زودتر از همه بیرون پریده باشند !
متاسفم .دلم می سوزد برای خودمان. برای ...
مرتبط : 50 جسد را خارج کرده اند و جست و جو ادامه دارد.
حریق مهار شد
باز هم اعلام دلایل سقوط به آینده موکول شد
هنوز معلوم نیست این یکی توپولف دیگر چرا
پکیده است ؟

اسامی مجروحان اعلام شد.