« آدما از آدما زود سیر می شن؟ صفحه اصلی درباره جنگ و چند چیز دیگر »

July 14, 2006

جامعه می خواهد صدای زنان را بشنود

گفت و گویی داشتم این اواخر با سپیده شاملو که از آن گفت و گوهایی بود که حسابی چسبید.گفت و گو روز پنج شنبه در اعتماد ملی چاپ شد.پیشنهاد می کنم حتما رمان خوب « سرخی تو از من » نوشته سپیده شاملو را بخوانید.و این هم گفت و گو :

مي‌گويند نويسنده مرده است؛ وجود ندارد. نظريه‌هاي جديد جامعه‌شناسي ادبيات ديگر <حضور قاطع بي‌تخفيف> نويسنده را به رسميت نمي‌شناسند. ديگر اين نويسنده نيست كه همه حرف‌ها را مي‌زند بلكه خواننده است كه حرف مي‌زند. خواننده است كه تفسير مي كند. اوست كه نتيجه مي‌گيرد و گاهي اصلا خواننده است كه داستان را تمام مي‌كند يا حتي ادامه مي‌دهد. با اين وجود ما رفته‌ايم به سراغ نويسنده. نويسنده در اتاقي كوچك با پنجره‌هايي بلند در انتظار ماست. شربت خنك آماده كرده تا داغي تابستان را از ياد ببريم و دل به حرف‌هاي او بسپاريم. اينجا <خانه> اوست. ما اما مي‌خواهيم به <دنيايش> وارد شويم؛ جايي كه قصه‌هايش را در آن مي نويسد؛ جايي كه درش را محكم بسته و خيلي سخت؛ خيلي آرام آرام قسمت‌هايي از آن را نشانمان مي‌دهد.
مي‌گويد: <هميشه با خودم فكر مي‌كردم حالا كه اسم فاميلم <شاملو>‌است و انشا هم خوب مي‌نويسم، بالاخره بايد يك روز بنويسم...> و امروز سومين رمانش پيش روي ماست: <سرخي تو از من. > پيش از اين هم رمان <انگار گفته بودي ليلي> را از او خوانده‌ايم كه جايزه بهترين رمان اول را از بنياد گلشيري گرفت و پيش‌تر هم مجموعه داستان <دستكش قرمز. >نويسنده سپيده شاملو است. اينجا نشسته؛ روبروي ما با چشماني كه بيش از دهانش حرف مي‌زنند و با نگاهي كه خلاصه اوست. ‌

ويرجينياوولف در كتاب <اتاقي از آن خود> وقتي كه مي‌خواهد درباره زن و داستان سخن بگويد، به قول خودش بر <نكته كوچكي> تاكيد مي‌كند كه در واقع
شالوده اصلي تمام كتاب است. او مي‌گويد: <زني كه مي‌خواهد بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد.> اين اتاقي از آن خود، اين خلوت و اين فرصت براي نوشتن چقدر براي شما وجود داشته؟

فضايي كه هر كس براي نوشتن نياز دارد، خيلي شخصي است، اما من خودم در شلوغي هم مي‌نويسم. معمولا در محيط كارم مي‌نويسم؛ يك شركت معماري كه من يك گوشه آن نشسته‌ام و هميشه هم دست كم پنج، شش نفر آنجا هستند كه مشغول كاركردن، حرف‌زدن و يا بحث‌هاي خيلي جدي هستند و من سال‌هاست ياد گرفته‌ام كه از فضاي اطرافم جدا شوم و در دنياي خودم فرو بروم. به خاطر همين شخصا احتياجي به اتاق خلوت يا فضاي رويايي ندارم.

البته تئوري <اتاقي از آن خود> وولف هم به دنبال فضاي رويايي نيست و شايد بيشتر به شرايطي اشاره دارد كه تمركز در نوشتن را فراهم مي‌آورند.
...

بحث تمركز در نوشتن واقعا مهم است، اما يك نكته هم وجود دارد بخصوص در مورد رمان. وقتي تو يك رمان مي‌نويسي، در واقع يك جهان براي خودت
خلق مي‌كني. موقع نوشتن رمان تو به درون دنيايي كه خودت ساخته‌اي، مي‌روي و در آن دنيا زندگي مي‌كني و به اين ترتيب ديگر مهم نيست كه چند نفر در اطراف تو هستند. من وقتي رمان مي‌نويسم، در فضايي كه مي‌سازم، زندگي مي‌كنم و ديگر به من ربطي ندارد كه اطرافم چه مي‌گذرد و وقتي بيرون مي‌آيم، من هم در همين دنيا زندگي عادي خودم را دارم. ‌
با اين روش خاصي كه داريد، سرعت كارتان چقدر است؟
تاثيري در سرعت نوشتنم ندارد، چون من قبل از آنكه دست به قلم ببرم،‌بايد اول دنياي ذهني‌ام را بسازم و معمولا اين مرحله است كه بيشتر برايم طول مي‌كشد. وقتي اين فضا ساخته شد،‌ديگر زمان مطرح نيست. از زماني كه شروع مي‌كنم به نوشتن، برنامه مرتبي دارم و هر روز تقريبا پنج يا شش ساعت مي‌نويسم و مي‌خوانم. نوشتن كه شروع شود، ديگر چيزي سرعتم را كم يا زياد نمي‌كند.
<سرخي تو از من> را با فاصله نسبتا طولاني‌اي از <انگار گفته بودي ليلي> چاپ كرديد. آيا ساختن دنياي رمان، يعني همين مرحله‌اي كه اين‌قدر روي آن تاكيد داريد، خيلي طول كشيد؟
بله، فاصله زيادي بود. پيش از هر چيز من به زمان احتياج داشتم تا از فضاي <انگار گفته بودي ليلي> دور شوم و بتوانم كاملا از آن دنيا جدا شوم. اول بايد رمان قبلي‌ام را فراموش مي‌كردم و بعد رمان جديد شروع مي‌شد. نمي‌خواستم چيزي تكرار شود. <سرخي تو از من> را به‌طور جدي از اواسط سال 1383 شروع كردم. فصل دوم رمان را كه نگار پشت پنجره نشسته در سال 1380 نوشته بودم، يعني پنج سال پيش. وقتي شروع كردم به نوشتن رمان ديگر، نگار را خوب مي‌شناختم. با اين وجود مي‌توانم بگويم اين رمان را 9 بار نوشته‌ام و سه بار پايانش را به كلي عوض كرده‌ام.
شروع معمولا دست خود آدم است اما اشكال وقتي پيش مي‌آيد كه بخواهي پايان را هم دست خودت بگيري.
<سرخي تو از من> به لحاظ ساختاري هم با <انگار گفته بودي ليلي> خيلي متفاوت است. طرح منسجم، فكرشده و دقيقي دارد. آيا همه چيز را از پيش در اين دنياي ذهني، شناسايي و طراحي كرده بوديد يا چيزهايي هم هست كه در طول كار و همچنان كه منطق داستان پيش مي‌رود، شكل گرفته باشد؟در حقيقت اين تنها كاراكترها هستند كه از قبل و در دنياي ذهني من كاملا شناسايي مي‌شوند. البته هر كاراكتر حقيقتي در وجود خودش دارد كه طبعا بر همان اساس يك سري نمودها و رفتارهاي بيروني هم خواهد داشت. آنچه من از قبل مي‌شناسمش، همان حقيقت وجودي شخصيت است، اما رفتارها و نمودهاي بيروني آن در فرآيند نوشتن است كه شكل مي‌گيرد و به اصطلاح از كار درمي‌آيد.
به ادبيات پليسي و معمايي علاقه داريد؟
متاسفانه بايد بگويم خيلي كم خوانده‌ام.
<سرخي تو از من> را كه مي‌خواندم، احساس مي‌كردم كه اين كتاب را نويسنده‌اي نوشته كه به آثار ادگار آلن پو علاقه دارد يا سينماي هيچكاك را بايد دوست داشته باشد. عنصر غافلگيري و ساختار معماگونه كتاب ممكن است اين حس را به خواننده منتقل كند.بله، خب من آلن پو را خيلي دوست دارم.
پس اشتباه نكرده بودم؟
[مي‌خندد.] نه. حتي پايان‌نامه ليسانس من هم ترجمه كارهاي آلن پو است، اما اين‌طور نبوده كه رمان پليسي برايم اولويت داشته باشد. درباره ساختار معماگونه هم كه گفتيد، به نظر من اصلا معما در ذات قصه وجود دارد و هر قصه‌اي معمولا يك معما در دل خود دارد كه مخاطب به دنبال حل آن است. در <سرخي تو از من> هم فقط يك گره وجود دارد كه شايد بتوان به آن گره پليسي گفت، اما بقيه گره‌هاي داستان، گره‌هاي شخصيتي است، نه پليسي.
احساس تعليق در اين رمان پررنگ است. نويسنده تلاش نمي‌كند به همه پرسش‌هايي كه طرح كرده، جواب دهد. تكليف خيلي چيزها انگار اصلا قرار نيست روشن بشود.
مثلا چه چيزهايي؟
مثلا درباره ليلا، چندان روشن نمي‌شود كه مي‌خواهد با شوهرش چه كند؟ شايد در آن صحنه‌اي كه در شب مهماني، توي استخر آب مي‌پرد و شنا مي‌كند، حالتي از آزادي و رهاشدن از بندهاي نامرئي را نشان مي‌دهد، اما آينده خيلي روشن نيست، گذشته هم همين‌طور. انگار همه آدمها از يك مقطعي به بعد تعريف شده‌اند و اگر بخواهيم به روانكاوي آنها بنشينيم، انگار همه از آينده و بخصوص گذشته فرار مي‌كنند. مثلا ما نمي‌دانيم دكتر مهرتاش كيست؟ ما فقط همين برش از زمان را كه نويسنده برايمان بريده و توي بشقاب گذاشته، پيش رو داريم.
خب بايد به زاويه ديد رمان توجه كنيد. در اين رمان يك راوي وجود دارد كه گاه پشت سر ليلا مي‌ايستد و گاه پشت سر نگار و هرچه هم كه در سرتاسر داستان گفته مي‌شود، در ارتباط با اين دو نفر است و ما مي‌بينيم كه اين دو نفر آدم‌هاي بي‌گذشته‌اي نيستند و تقريبا گذشته هر دو را در رمان داريم...
البته فقط تا يك جاهايي. مثلا نمي دانيم نگار چرا از شوهرش كه هنوز هم دوستش دارد، جدا شده؟
شايد خواننده بايد خودش اينها را پيدا كند. از روي بعضي تعريف‌ها، توصيف‌ها و...
مثلا از تكرار ماجراي <يارو>؟
دقيقا.
پس شما مي‌خواهيد بيشتر <نشانه> بدهيد تا اينكه <بگوييد>؟
بله، همين‌طور است. به نظر من كار ادبيات اصلا اين نيست كه مستقيم حرف بزند. در عين حال ادبياتي كه بخواهد خواننده‌اش را گيج كند يا به سوالات مهم او پاسخ ندهد را هم اصلا دوست ندارم. اما درباره زمان كه گفتيد، رمان <سرخي تو از من> يك رمان زمان‌مند و مكان‌مند است. در جمله اول كتاب مي‌گويد اينجا تهران است، يعني اين قصه مال تهران است، نه هيچ كجاي ديگر. فصل به فصل هم مي‌بينيم كه ساعت و حتي دقيقه اعلام مي‌شود. رمان، يك رمان خطي و در زمان حال است. در اين شرايط من ديگر احتياجي نديدم كه مثلا بگويم مهرتاش از كجا آمده، كجا درس خوانده و پدر و مادرش كه بودند و احساس هم نمي‌كنم كه نيازي به اين كار بوده باشد.
البته منظور من هم از گذشته اين نيست. مهرتاش را مثال زدم، چون شخصيتي است بسيار جذاب و فكر مي‌كنم اكثر خوانندگان زن اين كتاب، مهرتاش را دوست داشته باشند.
خيلي جالب است. مي‌دانيد، اكثر آقايان به من گفته‌اند كه مهرتاش شخصيت خيلي مزخرفي است!
شايد طبيعي باشد، اما فكر مي‌كنم خواننده‌هاي زن مهرتاش را دوست دارند.
راستي فكر مي‌كنيد چرا اين‌طور است؟
از نظر من، مهرتاش شكل واقعي‌تر و منطقي‌تر <سهراب زرجو> در رمان <عادت مي‌كنيم> زويا پيرزاد است، با اين تفاوت كه مثل زرجو به يك ‌ Goodman دست‌نيافتني تبديل نمي‌شود. مهرتاش با مجموع رفتارها، توجه‌ها و ظرافت مخصوصي كه در رابطه دونفره دارد، فضايي را اطراف خود مي‌آفريند كه فكر كنم هر زني آن را بپسندد.
برخلاف شما، من كاراكتر سهراب زرجو را خيلي دوست دارم، چون يك جور اسطوره‌پردازي در آن وجود دارد.
و دقيقا به همين خاطر خيلي غيرواقع‌نماست، چون به هر حال اين رمان ساختار و اساس رئاليستي دارد.
در ساختار كل رمان به نظرم زرجو خيلي هم غيرواقعي نيست. پيشنهاد مي‌كنم نقد مهري بهفر درباره <عادت مي‌كنيم> را در كتاب <بازتاب> بخوانيد. به نظر من هر كس <عادت مي‌كنيم> را خوانده بايد اين نقد را هم بخواند. پيرزاد در <عادت مي‌كنيم> يك كار سهل و ممتنع انجام داده و به همين خاطر است كه خيلي‌ها اين رمان را پاورقي فرض كردند و ارزش واقعي آن را نشناختند.
رئاليسم در رمان شما چقدر نقش دارد؟ به هر حال شما يك ماجراي واقعي را دستمايه رمان خود كرده‌ايد، دختري كه خودش را از بالاي برج ميلاد پايين مي‌اندازد و مي‌ميرد. من همين چند وقت پيش بالاي برج ميلاد بودم. در آن ارتفاع آدم احساس تنهايي، پوچي و حقارت مي‌كند و مرگش را هم مثل كل زندگي‌اش يك اتفاق كوچك پيش پاافتاده مي‌بيند. شما دختري كه در ارتفاع 300 متري، مرگ را انتخاب كرد، مي‌شناختيد؟اينكه دختر جواني خودش را از بالاي برج ميلاد مي‌اندازد پايين و مي‌ميرد، واقعي است، اما اينكه اين دختر، فرزانه، شخصيت داستان من باشد، حتما غيرواقعي است. من آن دختر جوان را نمي‌شناختم و مثل بقيه فقط شنيدم كه خودكشي كرده و البته عكس‌هاي جسدش را هم ديدم، اما قصه من قصه آن دختر نيست؛ قصه دختري از دخترهاي اين شهر است كه به جايي مي‌رسد كه بايد خودش را از آن ارتفاع پرت كند پايين و همه اينها واقعيت دارند، اما اين‌طور نيست كه من آنها را از روي نمونه‌هاي عيني نوشته باشم.
زندگي شهري با همه هياهو، دود، بوق، آلودگي، ترافيك و البته برج ميلاد در همه جاي داستان شما حضور پررنگي دارد. شهر را مي‌شود در <سرخي تو از من> حس كرد كه مثل يك موجود زنده دارد نفس مي‌كشد. به‌نظر مي‌رسد توجه خا صي به شهر و زندگي شهري داشته باشيد.
من در تهران زندگي كرده‌ام و تهران در اين رمان يك كاراكتر اصلي است. من اين شهر را مي‌شناسم و با آن تعامل دارم. اين شهر در من هست، در آدم‌هايم هست و طبيعتا در رمان هم بايد باشد. بنابراين سعي كرده‌ام به اندازه يك كاراكتر اصلي به جزيياتش بپردازم.
چقدر تجربه اجتماعي را براي نوشتن ضروري مي‌دانيد؟ نويسنده چقدر بايد تجربه زندگي داشته باشد؟ و به تماشاي جهان رفته باشد؟
تجربه‌كردن يكي از راه‌هاي ادراك است و به‌نظر من نويسنده حتما بايد نسبت به چيزي كه مي‌نويسد، شناخت و ادراك داشته باشد،‌اما اين مساله كاملا نسبي است. يك نفر ممكن است گوشه خانه نشسته باشد، ولي آنقدر خوانده باشد يا حتي ديده باشد كه به ادراك كافي براي نوشتن برسد، اما يك نفر ممكن است با جهانگردي هم به هيچ شناختي نائل نشود. تا چه سفري باشد و چه گوشه‌نشيني‌اي؟ مهم‌تر از تجربه به نظر من شناخت است.
اين روزها از آثار نويسندگان زن خيلي استقبال مي‌شود. بعضي از زنان مترجم مي‌گويند ناشران از ما مي‌خواهند به جاي ترجمه، رمان بنويسيم، چون رمان‌هاي زنان فروش بهتري دارد. فكر مي‌كنيد دليل اين خوش‌استقبالي ناگهاني چيست؟
خب زنان هميشه خيلي ساكت بوده‌اند و حالا دارند حرف مي‌زنند. نيمه پنهاني وجود داشته كه حالا دارد كم‌كم خودش را آشكار مي‌كند، اگرچه خيلي با محافظه‌كاري وخيلي بطئي، اما اين حركت به هر حال شروع شده و جامعه هم مشتاق شنيدن صداي زنان و فهميدن آنهاست و به همين خاطر هم هست كه كتاب‌هاي زنان فروش دارد. فروش داشتن يعني مخاطب‌داشتن. پرمخاطب‌بودن آثار نويسندگان زن هم از يك نياز جمعي به شناختن زنان سرچشمه مي‌گيرد و من اميدوارم زناني كه مي‌نويسند، متوجه باشند كه كجاي اين دوران ايستاده‌اند. جايي كه زنان دارند حرف مي‌زنند، پس بايد به نقش خود آگاه باشند.
شما به چيزي با عنوان <سبك زنانه> در ادبيات و نوشتن اعتقاد داريد؟
طبيعي است وقتي كه من مي‌نويسم زنانه مي‌نويسم و يك مرد هم قطعا مردانه مي‌نويسد. حتي در خود زبان هم تفاوت‌هاي گفتاري ميان زنان و مردان وجود دارد. زنان دروني‌تراند و از جزييات بيشتر استفاده مي‌كنند و زبان ما زنان، زبان خيال‌پردازتري است. اگر سبك زنانه اينهاست، به آن اعتقاد دارم كه نويسنده وقتي مي‌نويسد، بايد سعي كند خود را از نگاه‌هاي مردسالارانه كه در ته و توي ذهن ما انباشته شده، رها كند؛ چه مرد و چه زن. اما با اينكه نويسنده زن زنانه نوشتن را به شكل يك قرارداد يا تعهد از پيش تعيين‌شده ببيند و بندي ديگر بر پاي خود ببندد، مخالفم. زنانگي به‌طور طبيعي در زن هست. كافي است يك نويسنده زن خودش باشد و صميمانه و روراست بنويسد، آن وقت لاجرم زنانه مي‌نويسد.
تفكري هست كه مي‌گويد بعضي تجربه‌ها مختص دنياي زنان است. در اين نگاه سكسواليته زنانه، زايمان، مادري و حتي تجاوز، تجربه‌هاي زنانه‌اي هستند كه شايد مردان نويسنده نتواند به‌خوبي از پس تصويركردن آن بربيايند.
درست است، بعضي تجارب واقعا زنانه است؛ البته به استثناي تجاوز كه مي‌دانيد مختص دنياي زنان نيست. به‌طور كلي اين مساله هم برمي‌گردد به همان حرف قبلي من كه تجربه فقط يكي از راه‌هاي شناخت و ادراك است. اگر مردي بتواند يك تجربه زنانه را خيلي خوب بشناسد و درك كند، مسلما به‌خوبي هم آن را مي‌نويسد؛ كما اينكه خيلي از زنان هم تجربيات مردانه را به خوبي نوشته‌اند. مثلا نويسنده همين كتاب <تاريخ.>
مورانته.
بله، الزا مورانته در اين كتاب مفصل دارد جنگ مردان را به بهترين شكل توصيف مي‌كند و خودش يك زن است.
درست است. شنيده‌ام مخملباف هم در <حوض سلطون> صحنه‌اي تكرار ناشدني از زايمان يك زن را به تصوير كشيده.
من <حوض سلطون> را نخوانده‌ام، ولي به نظرم چنين كاري از يك مرد برمي‌آيد و همه چيز به شناخت كافي بستگي دارد.
شما صبح‌ها در بيدارشدن از خواب مشكل داريد؟!
[با تعجب و خنده] اين يك سوال خصوصي است!
ولي در داستان‌هاي شما، دست كم در هر دو رماني كه از شما خوانده‌ام، يك مشكل عمومي است! در <انگار گفته بودي ليلي>، علي دير از خواب بيدار مي‌شود، همسرش هم خيلي راحت نيست در بيدارشدن. وقتي علي از خانه مي‌رود، شراره دوباره مي‌خوابد....
اي كلك!
<در <سرخي تو از من> هم نگار مدام خواب است و صبح‌ها خيلي سخت از خواب بيدار مي‌شود و براي رفتن به محل كار مشكل دارد.
خب... البته در مورد نگار اين همه خواب نشانه بيماري افسردگي عميقي است كه دارد و اصلا روي اين همه خوابيدن تاكيد مي‌شود. نگار در طول روز هم اكثرا در رختخواب است. نمي‌خواهد از رختخواب بيرون بيايد. انگار بيرون از دنياي خواب چيزي برايش وجود ندارد، اما درباره شراره <انگار گفته بودي ليلي> يادم نيست. او هم دير از خواب بيدار مي‌شد؟
ترس‌هاي فروخورده‌اي هم معمولا در داستان‌هاي شما حس مي‌شود. مثلا ترس از ارتفاع در آثار شما مدام تكرار مي‌‌شود و شايد انتخاب برج ميلاد با ارتفاع 435 متر بي‌ارتباط با اين ترس نباشد.
بله، نگار ترس از ارتفاع دارد، ترس از سقوط دارد و رابطه ناهنجار با پدرش است كه اين ترس را در او ايجاد كرده. اينها مربوط به حال و روز و مربوط به بيماري‌اش است و در واقع در جريان روانشناسي اين كاراكتر ساخته شده. به نظر من افسردگي يك كاراكتر را با نشان‌دادن اينكه او مدام قرص مي‌خورد، نمي‌شود ساخت، بلكه او بايد افسردگي را زندگي كند.
خب ليلا چطور؟ او كه بيمار نيست. خودش يك پزشك روانشناس است و خيلي هم پخته به نظر مي‌آيد، اما در مجموع آدم منفعلي است.
خب من هم به همين خاطر از دستش ناراحت هستم. دلم نمي‌خواهد اين‌قدر در رابطه خودش منفعل باشد، ولي مي‌بينيد كه خودش مدام خودش را توجيه مي‌كند.
شما توجيه‌ها يا بهتر است بگويم چشم‌پوشي‌هايش را قبول داريد؟
نه، واقعا زن عجيبي است. آدم را حرص مي‌دهد، اما خب همين است ديگر. اگر ليلا همين ايرادها را هم نداشت، شايد خيلي مثبت مي‌‌شد و شما مي‌گفتيد غيرواقع‌نما است. پس بگذاريد ليلا هم يك آدم باشد با همان ضعف‌هاي طبيعي همه آدم‌ها. او هم براي خودش هزاران دليل دارد؛ حتي اگر من اين دلايل را دوست نداشته باشم.
رابطه‌تان با آشپزي و آشپزخانه چطور است؟
[مي‌خندد] لابد اين هم در رمان آمده؟
دقيقا. در <انگار گفته بودي ليلي> بيشتر، ولي در <سرخي تو از من> هم هست و حضور بجايي هم دارد.
در <انگار گفته بودي ليلي> آشپزي اصلا يك عنصر مهم و يك نشانه است. شراره آنجا يك مادر است و بار سنگين سيركردن شكم خانواده‌اش را برعهده دارد، اما در <سرخي تو از من> اگرچه غذا هست،‌ولي كسي داخل آشپزخانه نمي‌رود، چون اصلا حالش را ندارد. غذا وجود دارد، چون غذا در زندگي ما وجود دارد، در تفريح ما، فرهنگ و يا به‌عنوان يك تشخص در مهماني‌هاي ما، اما در مجموع در اين رمان حال كسي آنقدر خوب نيست كه برود آشپزي كند.
ميانه‌تان با كلاس‌هاي داستان‌نويسي چطور است؟ اصلا تا به حال در اين كلاس‌ها شركت كرده‌ايد؟
به آن شكل كه كلاس بروم كه نه. در دوره دانشجويي كلاس‌هاي حافظ‌شناسي دكتر براهني را مي‌رفتم و حدود هفت، هشت ماهي هم در كلاس‌هاي داستان‌نويسي شيوا ارسطويي شركت كردم، اما اعتقاد ندارم كه قصه نوشتن را مي‌شود در كارگاه يا كلاس ياد گرفت.
به‌جاي آن به تنفس در فضاي زنده اعتقاد دارم. حالا حدود پنج سالي است كه با چند تن از دوستان دور هم جمع مي‌شويم و هر كدام در سطح خودمان كاري مي‌كنيم. قصه مي‌خوانيم، حرف‌هاي روزمره و غيرروزمره مي‌زنيم. خانم بهفر لطف مي‌كنند و براي‌مان مثنوي مي‌خوانند و ما در سطح توانمان از دانش ادبي ايشان استفاده مي‌كنيم. دوستان ديگر، خانم دقيق و خانم عالي‌نسب كه امسال كتاب‌هاي‌شان چاپ خواهد شد. قصه مي‌خوانند يا ترجمه‌هاي خانم مناني يا تجربه‌هاي خانم شمشيري. اما به هم قصه‌نوشتن ياد نمي‌دهيم.
مي‌دانم كه وبلاگ هم مي‌نويسيد. به روز هستيد؟
اوايل كه وبلاگم را راه انداخته بودم، خيلي به سرعت به روز مي‌شدم، اما وقتي رمانم را شروع كردم، ديگر فرصت وبلاگ‌نويسي نداشتم. الان هم مدتي است كه دوباره مي‌نويسم و به‌نظرم فضاي خوبي است براي خواندن كارهاي همديگر و پيداكردن ارتباط‌هاي تازه. در فضاي مجازي، آدم‌ها با سرعت بيشتري همديگر را پيدا مي‌كنند.
نظرتان درباره نويسنده‌هاي عامه‌پسند و خوش‌فروش چيست؟
شك نكنيد كه اين نويسنده‌ها را ترجيح مي‌دهم به نويسندگان نخبه‌گرايي كه گاه چنان مي‌نويسند كه من و شما و چندين منتقد ادبي بايد دور هم جمع شويم و رمل اسطرلاب بيندازيم تا بفهميم مثلا يك فصل از اين كتاب يعني چه. خيلي از كتابخوان‌ها، خواندن را با آثار عامه‌پسند شروع مي‌كنند و اگر در همان سطح باقي مي‌مانند، به اين خاطر است كه چيزي كه بتواند فاصله عميق ميان اينگونه آثار را با آثار نخبه‌گرا پر كند، وجود ندارد و به نظر من اين ضعف نويسنده است، نه خواننده. از طرفي با توجه به آمار مطالعه در كشور ما كه كمتر از دو دقيقه است، من فكر مي‌كنم بايد از نويسنده‌هاي عامه‌پسند تشكر هم بكنيم، چون به هر حال خواندن، بهتر از نخواندن است.
چقدر آگاهانه يا حتي ناخودآگاه شخصيت‌هايتان را سانسور مي‌كنيد؟ حرف‌هايشان را قطع مي‌كنيد و نمي‌گذاريد خودشان باشند؟
به هر حال يك سانسور ناخودآگاه در وجود همه ما هست، اما به صورت خودآگاه خيلي كم پيش آمده كه بخواهم شخصيت‌ها را سانسور كنم. البته در همين رمان <سرخي تو از من> درباره بعضي چيزها مثلا شهر نو يا دختران روسپي‌اي كه در داستان وجود دارند، دلم مي‌خواست بيشتر بنويسم، اما خب در همين حدي شد كه مي‌بينيد.
شخصيت‌هايتان تكرار هم مي‌شوند؟ مثلا ممكن است شخصيتي از يك داستان به داستان بعدي راه پيدا كند؟
[مي‌خندد] مثلا؟
مثلا مستانه‌اي كه فقط در شب ميهماني حضور پيدا مي‌كند و بعد ما در صحنه آخر كتاب مي‌فهميم كه نقطه پايان آخرين جمله كتابش را گذاشته، آيا همان مستانه <انگار گفته بودي ليلي> نيست؟
شايد. بله شايد همان باشد. به هر حال او هم شاعر بود. نمي‌دانم، شايد خودش باشد.
يعني خودتان نمي‌دانيد يا اين هم قسمتي از تعليق ماجراست؟
مي‌دانيد، آخر اسم اين شخصيت از اول مستانه نبود، ولي بعد شد مستانه، با آن ويژگي‌ها.
پس فكر كنم همان مستانه باشد؟
شايد.
بزرگترين روياي سپيده شاملو چيست؟
يك عالمه روياي شخصي و غيرشخصي. از غيرشخصي‌ها بگذريم.پسرم عاشق فوتبال است و بازي هم مي‌كند. روياي شخصي سپيده شاملو اين است كه پسرش را ببيند كه در دو دوره بعدي جام جهاني فوتبال بازي مي‌كند.... مي‌روم چند فنجان قهوه بريزم. چون شما مي‌آمديد، نان خامه‌اي هم خريده‌ام.


Comments

مرسي فهيمه جان.فكر كرده بودم نخواستي جوابمو بدي و ازت دلگير بودم. شرمنده به خاطر قضاوت عجولانه ام. ممنون كه كامنت گذاشتي و از اشتباه بيرونم آوردي.

سلام خانم خضر حيدري
ممنون از اينكه به سوالها جواب داديد. حاصلش را مي توانيد اينجا ببينيد:
http://www.golagha.ir/vijename/2006/Jul/16/389.php

اگر کتاب هم به خوبی گفت و گو باشد که عالی است.

salam...mosahebatun ro ba khanoume shamlou dar rouznameye etemade melli khundam va dar archievam negahesh dashtam.aali bud,khasteh nabashid.

مي شه بگي چرا توي گروه اجتماعي كار مي كني؟ بچسب به ادبيات كه اينقدر خوب مي نويسي درباره اش

واقعن مصاحبه ضعیفی
بود

سلام مصاحبه ی شما برای من مفید بود.من دانشجویی جامعه شناسی هستم و برای درس جامعه شناسی ادبیات تحلیل رمان سرخی تو از من با چارچوب مصاحبه را انتخاب کرده ام به نظر شما چه سوالاتی از خوانندگان این رمان بکنم مرا در تحلیل این رمان کمک خواهد کرد. از راهنمایتان سپاسگزارم

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)