« کانون مدافعان حقوق بشر : تجمع حق مردم است
صفحه اصلی
حکم جدید درباره حجاب !! »
فوتبال در تحریریه اعتماد ملی
این طور فوتبال دیدن هم عالمی دارد.هم هیجانش بیشتر است و هم البته سروصدایش.اینجا در تحریریه اعتماد ملی الان که ساعت یک ربع به 5 بعد از ظهر است تقریبا تمام اهالی روزنامه جمع شده اند در تحریریه و دارند از تلویزیون بزرگی که برای ساعاتی از دفتر مدیرمسئول قرض گرفته شده بازی فوتبال ایران و پرتقال را می بینند.تلویزیون امانی را گذاشته اند بالای فایل سرویس ورزشی و همه با هیجان دارند بازی را دنبال می کنند.صدای عادل فردوسی پور که می گوید : « چه فشاری داره این بازی....» با صدای هادی حیدری که می گوید:« یه گل بخوریم از فشار بازی کم می شه...» و تحلیل آقای پوراستاد که : « جای علی دایی واقعا خالیه!» قطع می شود.عده ای هم دارند تخمه می شکنند و همه به سوتی های بامزه عادل خان در گزارش می خندند.فردوسی پور در حالی که 20 دقیقه از بازی گذشته می گوید : « خب حالا الان مدتیه که بچه ها دارن به توپ ضربه می زنند!» خلاصه بازار خنده داغ است.حالا نکونام ضربه ای به پای لوئیس فیگو می زند.هادی می گوید : « حالا نکونام می تونه افتخار کنه که به فیگو لگد زده.»
به هر حال برای یک یار هم که شده این همسایگی با ورزشی نویسان روزنامه به نفع ما شد.همه از سرویس های دیگر و از قسمت های دیگر روزنامه آمده اند اینجا دور سرویس ورزشی و لاجرم سرویس جامعه اما ما سر جای خودمان نشسته ایم و با خیال راحت داریم فوتبال می بینیم.البته سعیده و ساناز که رفته اند در خط مقدم و تازه ساناز حسابی جیغ و داد هم می کند و خلاصه به قول خودش حالش را می برد.در این میان هیوا یوسفی و محمد شهرابی، دوستان خوب ما در سرویس ورزشی حسابی سرخ شده اند ولی بیشتر از تماشاچی در مقام کارشناس ظاهر شده اند.اما دبیر سرویس ما حتی وسط هیجانات غیرقابل انکار فوتبال هم دست از دبیرسرویسی برنمی دارد و بعد از اینکه سرانجام موفق می شود مطلب شیوا را بخواند آن را می دهد به استاد کسری نوری که محو فوتبال است و اصلا انتظار چنین عملی را از سوی دبیر سرویس اجتماعی ندارد.چشم های آقای نوری برای لحظه ای گرد می شود اما سعیده سریع می گوید : « ببخشید فردا روزنامه داریم ها!!» و سردبیر محترم هم ناچار مطلب را می گیرد اما معلوم نیست در دلش چه می گوید.طفلک روزنامه نگاران ، حتی نمی توانند به راحتی فوتبال ببینند.داوود اما به طرز عجیبی ساکت است و با دقت دارد صفحه تلویزیون را می بیند.انگار داوود هیجاناتش هم مثل اسم فامیلش « پنهانی » است.سجاد صاحبان زند هم ایستاده کنار ستون و تندتند دارد تخمه می شکند و از شدت هیجان تعارف هم نمی کند.تا حالا که بازی خیلی خوب بوده.تیم ما همش در حال حمله است و هر چند دقیقه یک بار صدای جیغ دسته جمعی بچه ها می رود هوا.
حالا داور خطا گرفته.کسری نوری می خندد: « داور با ماست ها..» بچه ها انگار خیلی خندیده اند که هیوا یوسفی می پرسد: « مگه اومدید سینما؟ چرا جنبه فوتبال ندارید؟ » .نیمه اول الان تمام شد و همه برای تیم ملی ایران دست زدند.یک کف مرتب...
ادامه : الان بین دو نیمه است و به روش اتوبوس های «سیر و سفر» به ما ساندیس و کیک داده اند.البته ساندیس ها بیشتر مزه کف صابون می دهد.
نیمه دوم :
انگار بین دو نیمه کسی رفته و برای همه تخمه خریده.صدای شکستن تخمه همه جا را گرفته.واقعا فضا فضای استادیوم شده دیگر - البته به استثتای زبانم لال فحش های نامربوط - آرش حسن نیا که همیشه پیشرو در اقدامات گروهی و صنفی است دارد بین بچه ها آلاسکا پخش می کند.اما حالا ایران گل خورده و آه از نهاد همه بلند شده .الان هم دیگر هیچ. پنالتی احمقانه تیم پرتقال گل شد و هیچ.حذف شدیم....

Comments
دمت گرم با اینکه تو تحریره بودم ولی کلی خندیدم.خیلی با حاغل بود.(نیمه اول)
سولماز | June 17, 2006 06:29 PM
وای چقدر پر غلط رفت!منظورم تحریریه و با حال بود
سولماز | June 17, 2006 06:30 PM
بابا گزارشگر لحظه به لحظه. بابا گزارش آنلاين
ميثم | June 17, 2006 06:41 PM
سلام....خوبه...نمریدم و فهمیدیم تو تحریره روزنامه هم چطور فوتبال می بینین
محمد جواد شكري | June 17, 2006 11:44 PM
گزارش جالبي بود. راستي چرا اينقدر كم مينويسيد ؟
من هميشه گفته ام كه وبلاگ محل مقاله نويسي نيست. به نظرم بيشتر پشت صحنهي فكرهاي ماست و اين را در كمترين وبلاگي ديده ام اين گزارش يكي ازآن پشت صحنه ها بود. اين يعني وبلاگ نويسي.
دست مريزاد
HAMED | June 18, 2006 12:40 AM
منظورت از پرتقال همون پرتغاله دیگه نه ؟
امید | June 18, 2006 12:45 AM
حق با شماست.ببخشید امید خان.آره منظورم پرتغال بود.
فهیمه | June 18, 2006 01:20 PM
حالا هم که حذف شدیم شروع شده ناسزا و پیغامهای تمسخرآمیز به این بازیکن و اون بازیکن...جالب اینه که کسایی این چیزا رو میفرستند که هرگز تو عمرشون به یک مبارزه نصفه و نیمه هم تن ندادن، چه برسه به اینکه بخوان انقدر بدوند تا کف کنن و کلی ضربه بخورند و تاوان اشتباهاتشون رو هم خودشون پس بدن! نه تنها فوتبال بازی کردنمون خوب نشون میده چه ملتی هستیم، از فوتبال حرف زدنمون هم خوب نشون میده چه موجودات بی مایه و نون به نرخ روز خوری هستیم...
ببخشید، دوست نداشتم این طور بنویسم، ولی گاهی آدم به اینجاش میرسه! نه؟
Ario | June 18, 2006 01:31 PM
بنام حق
فوتبال را فراموش كن!
به درد و فقر و محروميت مردم درمانده و قسط زده اي بينديش، كه با جيب بي پول و شكم خالي و در خانه اجاره اي، براي پيروزي تيم فوتبال ايران در جام جهاني، دعا مي كنند و نذر!
اگر تيم فوتبال ايران، جام جهاني را ببرد، تبعيض و فاصله طبقاتي و بي عدالتي در جامعه از بين خواهد رفت؟!
و اما!
در زمانی که همه ازبردن و پیروز شدن می گویند، باز هم مثل همیشه، ایران بازنده میشه!
عادت کرده ایم به باختن و نبردن، و شکست را قبول و توجیه کردن، و اگر بجز این باشد، یعنی که اینجا اتفاقی افتاده است.
آري!
ورزش ايران، ازسياست و اقتصاد ايران جدا نيست
با آنكه مي توانيم، اما نمي توانيم!
شب بخير
شوق | June 18, 2006 01:35 PM
بنام حق
نامه اي براي امشب
امشب! درد کشنده! خواب زدگی و ناآگاهـی؛ غفلت و بی خبریست!
امشب! درد پنهان جامعه اینست!
که توده خاموش مردم؛ زبان پیچیده و نامفهوم، روشنفکران و نخبگان موجود را نمی فهمند؛ و نخبگان و روشنفکران مدعی تحول و اصلاحـات، با توجـه به آموخته های خود؛ وابسته به رابطه و قدرت، خیره به تازیانه و نان و شیرینی، شتاب زده و ناشیانه، در راه ناهموار سیاست گام بر می دارند؛ و بدون شناخت موقعیت و نیاز مردم و خواست جامعه؛ ازسیاست و حزب برای مردمی می گویند؛ که مشارکتی درسیاست نداشته؛ سیاست امشب را نمی فهمند؛ سیاست بازان را آنگونه که نیستند؛ می بینند. سیاستمداران را آنگونه که هستند؛ نمی شناسند. و ازحزب بازی سیاست بازان؛ حزب سازی فرصت طلبان؛ و بازی بی قاعده احزاب رابطه گرا و منفعت طلب؛ سرخورده، متنفر، و گریزانند.
نخبگان و روشنفکران اصلاحگرا؛ قبل ازتفکر و اقدام برای شروع هر گونه حرکت اصلاحی، ابتدا می بایست؛ نوع نگرش و گویش زبان و شیوه نگارش و روش مطالعه و تفکر خود را اصلاح کنند.
اگر روشنفکران ونخبگان تحلیل گر سیاسی؛ با چشم باز وبدون غرور و خودخواهی؛ جای خود را به روشنفکران و نخبگان متفکر اجتماعـی بدهنـد؛ و پنجـره هـای مختلف سیاسـی، برای بازشدن پنجره های اجتماعی بسته شود؛ می توان تا حدی به آینده امیدوار بود و شد.
آینده ای روشن و زیبا، در فضایی باز و بدون پنجره؛ آنچنان که روشنفکران و نخبگان سیاسی، امشب! می خواهند؛ و بیداران در جستجوی آن هستند. فردایی! با پنجره های بی پنجره!
امشب! بخاطر ايران و ايراني! نامه اي براي امشب! را كه در دوران اصلاحات توقيف شد بخوانيد!
شوق | June 18, 2006 01:37 PM
جوابیه امروز مرکز امور خانواده ریاست جمهوری به گزارش جالب و حرفه ای شما در اعتماد ملی را امروز خواندم. معلوم بود خیلی ناراحت شده اند از دست شما. گزارشتون عالی بود. از جوابیه معلومه!!!
علی | June 18, 2006 07:58 PM
قربونت برم که پستت هم مثل خودت شیرینه! کلی حال کردم.
منیره | June 19, 2006 10:19 AM
شیما احمدی دخترک هفده ساله را در روز روشن و در تهران ربوده و از وی کوچکترین اطلاعی در دست نیست
درد دل پدر شیما :Subject
marzeporgohar.org :Source
19-06-2006 :Date
كوروش احمدي
امروز يکي از کاربران آدرس يک وبلاگ را ارسال کرد و نوشت در صورت تمايل آن را منعکس کنيد.
متني که در زير آمده، همان نوشته است. من نه کورش احمدي را مي شناسم و نه دخترش را، اما رژيم زن ستيز جنايتکار را خوب مي شناسم. من نمي دانم که گذشتهء کورش احمدي و دخترش چيست و يا آينده اش چه خواهد بود. نقطه نظر سياسي اش را نمي دانم، اما پس از خواندن نامه کورش احمدي به ياد هزاران و شايد بتوانم بگويم ميليون ها پدر ايراني افتادم. آنها که با چه سختي و رنجي کودکانشان را بزرگ مي کنند، و رژيم به چه آساني گُل هاي تازه شکفته را پر پر مي کند. و بعد به خودم نگاه کردم که چه کم مي کنم و از خودم خجالت کشيدم. رژيم 28 سال است که مي کُشد و من 28 سال است که مي بينم ولي باز هم کم کاري و باز هم سياست بازي. واقعا نمي دانم که اين خلق در زنجير مرا و هزاران چون مني را خواهد بخشيد؟ ما ادعاي دفاع از حقوق بشر مي کنيم، ادعا مي کنيم سياسي هستيم، ما که خلق را تنها گذاشتيم و به تبعيد آمديم، اما در هجرت به همه کار مشغوليم به جز رژيم.
«اي کاش مي توانستم اين خلق بيشمار را بر شانه هاي خود سوار کنم تا که ببينند خورشيدشان کجاست».
واقعا خورشيدشان کجاست؟
علي ناظر – 29 خرداد 1385
___
با درود به هموطنان گرامی
در پخش این نوشته ما را یاری دهید
درد دل پدر شیما
كوروش احمدي هستم جهت اطلاع و هر گونه اقدام نظر شما را به مطالب و ظلم و ستمي كه از طرف حكومت آخوندي بر ما ميرود جلب مي كنم بنده در سال 82 به اتفاق تعدادي ديگر از دو ستانمان در كرج و تهران دستگير و بعد از تحمل 80 روز سلول انفرادي و 120 روز زندان عمو مي با قرار و ثيقه 50 مليون توماني از زندان آزاد و بعد از چند هفته تو سط شعبه 1 دادگاه انقلاب كرج به 3 سال حبس تعليقي به مدت 5 سال محكوم شدم مجدا در سال 83 به خاطر نوشتن كتابي كه بر گر فته از دوران مبارزاتي و زندان بود به نام بهاي آزادي دستگير و علارقم اينكه در دادگاه گفته شد اين نوشته ها هيچ كجا منتشر و يا چاپ نشده است باز هم بعد از تحمل 40 روز زندان انفرادي و 100 روز زندان عمومي آزاد شدم در طول اين چند سال مبارزه من بر عليه حكومت استبدادي جمهوري اسلامي بارها خانواده من بخصوص دخترم شيما احمدي 17 ساله كه در كنار من گزارشات زندان را به خارج كشور انتقال ميداد مورد تهديد بازداشت و شكنجه روحي رواني و جسمي قرار گر فتند حتي وزارت اطلاعات بار ها دخترم را تهديد كرده بود كه اگر دست از مبارزه بر ندارد او را خواهيم كشت و يا با روشهاي خواست خود مورد تجاوز قرار خواهند داد كه در اين زمينه عوامل مزدور اطلا عات در سال 83 شيما دخترم را به مدت 3 روز ربودند و بعد از مدتي .... او را رها كردند كه من بعد از آزادي هر چه تلاش كردم كه از طريق قانوني مسئله را به گو ش حاكمان برسانم موفق نشدم و بدتر مورد تهديد قرار گرفتم من به همراه خانواده ام به مبارزه ادامه داديم تا اينكه بار ديگر اوباش اطلاعات كه هميشه در خدمت آن سازمان مي باشند بار ديگر دخترم را در 12/2/85 ربودند و از من خواسته شد كه اگر شهر كرج را ترك نكني و به يك مكان دور افتاده نروي دخترت را مورد تجاوز قرار ميدهيم كه بنده با طرح شكايتي به دادسراي عمومي و انقلاب كرج مو ضوع را پيگيري كردم و تو انستم با پول زياد وكيل بگيرم در همان اول كار وكيلم گفت متاسفانه در جا معه ما براي زن ارزشي قائل نيستند چه برسد كه جنبه سياسي نيز داشته باشد به هر حال با پيگيري هاي زياد افراد خاطي را شناسائي و به دادگاه معرفي كرديم كه باز هم دادگاه شعبه چهارم دادسراي عمومي و انقلاب كرج يك آخوند بود بنام جويباري كه ميدانستم در دلش راضي به اين امر نبود ولي چون اطلاعات پشت جريان بود ما را بدون نتيجه و به نفع مزدوران نظام پرونده را بستند و پيگيري نكردند تا اينكه روز گذشته بار ديگر وكيلي ديگري را در جريان قرار داديم تا شايد بتوانيم احقاق حق كنيم هر چند كه ميدانيم بي نتيجه است و دخترم شيما به دست اين جانيان اسير مي باشد نمي دانيم اين درد را به كه بگوئيم در جامعه ايي كه اسلام ناب محمدي حاكم است ! ! ! ؟ اين گونه مبارزين درون مرز را وادار به سكوت مي كنند حال شما كه يك فعال حقوق زنان و حقوق بشر هستيد به من بگوئيد آيا با اين وضع ميشود دست به سلاح نبرد و مبارزه بدون خشونت و مسالمت آميز كرد ؟ خانم رويا تيموري با مبارزان و خانواده هاي آنها با شديد ترين وضع ممكن و با قوانين قرون وسطائي بر خورد مي كنند خانم تيموري شما بگوئيد ما مبارزان داخل كشور چه كنيم من دخترم را از دست دادم ودر چنگال دژ خيمان گرفتار مي باشد آيا بيشتر از اين بايد هزينه داد ؟ گناه ما چيست كه اپوزسيون خارج كشور نمي توانند متحد شوند تا دست در دست يكديگر ايران را آزاد كنيم آيا بيشتر از اين بايد ظلم و ستم آخوند ها را تحمل كنيم ؟ تا به كي ؟ و تا كجا ؟ حال با اين وضعيت ببينيد كه مادر شيما و مادر شيما ها در ايران چه مي كشند ؟ ؟ ؟ نمي دانم
اصل پست در کامنت http://mehrabi.blogfa.com
بر اساس اطلاعات بدست آمده عوامل مزدور جمهوری اسلامی مدت پانزده روز است که شیما احمدی دخترک هفده ساله را در روز روشن و در تهران ربوده و از وی کوچکترین اطلاعی در دست نیست و معلوم نیست وی را تحت چه شرایطی نگهداشته اند. شیما را بخاطر فشار آوردن بر پدرش که از مبارزان راه آزادیست ربوده اند.
هرگونه که میتوانید کمکی به انتشار این مطلب کنید ، شاید با فشار اذهان عمومی بتوان باعث آزادی وی از چنگال جانیان از خدا بیخبر جمهوری اسلامی شد.
هموطنان گرامی لطفا به هر طریق که امکان دارد این مطلب را به دیگران انتقال دهید
با سپاس از شما
منبع: http://www.moobarez.blogfa.com
ali | June 19, 2006 09:41 PM
نگاهی به »اقتصاد ایران« بیندازید. البته شاید شما دیده باشید، فکر میکنم هنوز در روزنامه فروشیها پیدا میشود...
http://www.iraneconomics.net/root/index.asp
Ario | June 20, 2006 01:57 PM
مگر شریعتی کمونیست و ضد انقلاب نبود؟
elahe | June 20, 2006 05:43 PM