« برج میلاد و دخترانی که می خواهند بمیرند
صفحه اصلی
خبرنگاران در عراق و زنان در افریقا »
من بچه بد مجله ام!
خیلی دلم گرفته.نمی دانم چرا تمام روابط با سوء تفاهم همراه است.هم خودم می دانم و هم دیگران که من هم مثل خیلی دیگر از بچه های مطبوعات کار حرفه ای را با مجله خوب زنان شروع کرده ام.خیلی چیزها آنجا یاد گرفته ام.خیلی از دوستانم در طول تمام این سال ها از میان همکاران خوب مجله زنان بوده اند.یادم می آید که محسن احمدی در شماره 100 مجله از فضای گرم و خودمانی مجله زنان نوشته بود.از میزهای ناهار که چقدر خوب است و حالا من به یاد روزهایی افتاده ام که همه با هم در حالی که می گوییم و می خندیم و بوی نوستالژیک سبزی تازه می پیچد توی دماغمان ناهار می خوریم و از هر دری حرف می زنیم.من هم که همیشه یکی از مهم ترین پایه های هر گونه مسخره بازی هستم و بیشتر از همه شیطنت می کنم.....
همه چیز خیلی خوب است.خانم شرکت را همه به شکل مخصوصی ، شکلی که فقط برای اوست دوست می داریم.گاهی مثل برنامه های ساعت خوش همه با هم حرف می زنیم.من با صدای بلندتر از همه ، مریم میرزا از من بدتر،پرستو از یک طرف ، نوشین از طرف دیگر...الهام، شیوا « ز » ، گاهی سینا و همیشه نیلوفر.در این میان آقای قاضیان هم نشسته و تا شعاع چند کیلومتری اش فضایی از آرامش پخش کرده است.او البته مثل ما با عجله نمی پرد وسط ماجرا.او آرام و شمرده حرف می زند و همیشه هم بهترین حرف ها را می زند.همیشه مرا به یاد خطی از یک شعر فروغ می اندازد : « بارور شده با دانش سکوت....»
نمی دانم الان چرا دارم اینها را می نویسم.شاید برای اینکه بالاخره هر آدمی همیشه دلش برای چیزهای خوب تنگ می شود.گاهی آدم حتی نسبت به چیزی که هنوز وجود دارد احساس نوستالژی دارد.احساس ازدست رفتگی....مجله سر جایش است، بالای میدان هفت تیر در آرامش یک کوچه با تک درخت های بلند.میز ناهار توی آشپزخانه است و خطوط نور از پنجره دویده اند روی میز. همه چیز خوب است. ما هم همه خوبیم. اما همیشه زمان می گذرد و وقت ها هر روز تنگ تر می شود. بعد یک روزی می رسد که تو آنقدر درگیر کارهای گل آلود روزانه می شوی که از کار دلت بازمی مانی.نه اینکه دلت را فراموش کرده باشی.نه اینکه دلت را نخواهی. چیزهایی که می خواهی اتفاقا در تمام طول عمرت با تواند؛ مثل زخمی همه عمر خونابه چکنده– به قول شاملو -.
امروز خانم شرکت که از دستم عصبانی بود گفت : « شما بچه های این مجله اید ولی همیشه این روزنامه ها همه وقتتان را می گیرند» دلم گرفت از غم صدایش که البته بروزش نمی داد – مثل همیشه - . دلم گرفت که این طوری فکر کرده با خودش.دلم گرفت که نمی توانیم احساساتمان را به راحتی به قول انگلیسی ها ترانسفر کنیم....پس آمدم اینجا که بنویسم من بچه مجله ام و بچه مجله هم باقی می مانم. فقط بچه بدقولی هستم.بدقولم اما فراموشکار نیستم.فراموشم نشده.هیچ چیز را فراموش نکرده ام.نه میز ناهار و ترشی و سبزی تازه را و نه همدلی ها و مهربانی و توجه ها را....من بچه بد مجله هستم.همیشه.

Comments
salam
farhad yalda | May 16, 2006 06:07 PM
بيچاره خانم شركت حق داره ! مثل اينكه تو مجله زنان همه چي در جريان است ، غير از كار !
نمي دونم اونجا رستوران سر گذر هست كه دلتون براي ترشي و سبزي خوردنش تنگ مي شه ؟!
بد نيست همه ما ها يادمون نره كه چي بوديم ، كجا بوديم و به كجا رسيديم ... خانم شركت قطعا براي همه شما فراتر از يك مدير مسوول بوده ...
تصور مي كنم بد نبود توي اين فضاي دلنشيني كه خانم شركت براتون ايجاد كرده كمي هم كار مي كرديد !
سيامك قاسمي | May 16, 2006 10:58 PM
بيچاره خانم شركت حق داره ! مثل اينكه تو مجله زنان همه چي در جريان است ، غير از كار !
نمي دونم اونجا رستوران سر گذر هست كه دلتون براي ترشي و سبزي خوردنش تنگ مي شه ؟!
بد نيست همه ما ها يادمون نره كه چي بوديم ، كجا بوديم و به كجا رسيديم ... خانم شركت قطعا براي همه شما فراتر از يك مدير مسوول بوده ...
تصور مي كنم بد نبود توي اين فضاي دلنشيني كه خانم شركت براتون ايجاد كرده كمي هم كار مي كرديد !
سيامك قاسمي | May 16, 2006 10:59 PM
بيچاره خانم شركت حق داره ! مثل اينكه تو مجله زنان همه چي در جريان است ، غير از كار !
نمي دونم اونجا رستوران سر گذر هست كه دلتون براي ترشي و سبزي خوردنش تنگ مي شه ؟!
بد نيست همه ما ها يادمون نره كه چي بوديم ، كجا بوديم و به كجا رسيديم ... خانم شركت قطعا براي همه شما فراتر از يك مدير مسوول بوده ...
تصور مي كنم بد نبود توي اين فضاي دلنشيني كه خانم شركت براتون ايجاد كرده كمي هم كار مي كرديد !
سيامك قاسمي | May 16, 2006 11:00 PM
سلام...خوبی شما....من اینقدر از این مجله تو اینترنت خوندم کی واقعا کنجکاوم یک بار این مجله رو بخونم...باید مجله خوبی باشه....تو و پرستو....نوشته هات رو دوست دارم
javad shokri | May 17, 2006 12:12 AM
مشکل مجله اینه که هممون بچه بدیم!
پرستو | May 17, 2006 12:13 AM
سلام. من از قدیم مجله زنان میخوندم وقتی دانشجو بودم. همیشه حسرت کار کردن توی این مجله رو میخوردم ولی نمیدونستم چه طور میشه باهاشون همکاری کرد.البته مهندسی شیمی دانشگاه تهران خوندم ولی علاقم ادبیاته. الان به خاطر بچه دار شدن خونه نشین شدم. میخوام بدونم کارایی مثل ویراستاری هست که من بتونم براتون انجام بدم ؟ البته فکر کنم خیلی کارای دیگه هم از دستم برمیاد.اگه حالشو داشتی بهم ایمیل بزن. ممنون.
golmaryam | May 17, 2006 09:41 AM
دوباره سلام.بعد از خوندن نوشته آقای قاسمی که به اصرار سه بار هم اونو پست کرده بود کنجکاو شدم ببینم خودش چی مینویسه.البته من نه شمارو میشناسم و نه ایشونو ولی اگه قرار باشه از روی نوشته هاتون قضاوت کنم قطعا شما با همه بدقولیتون برای خانوم شرکت ارزش بیشتری خواهید داشت چون خیلی جالب تر مینویسید توی هر کدوم از نوشته هاتون مطلب و هدف خاصی رو دنبال میکنید که نوشته های آقای قاسمی در قیاس فقط در حد خاطرات روزانه است و فاقد جذابیت لازم. البته نمیدونما شاید شما با هم شوخی دارید.
golmaryam | May 17, 2006 09:52 AM
می آیی همسفرم شوی؟
www.monireh4.blogfa.com
منیره | May 17, 2006 10:08 AM
برای این خانمی که خودش رو گل مریم معرفی کرده !
ارزش آدم ها فقط به نوشتهاشون نیست .
این را خانم شرکت را هم خیلی خوب میدونه !
سیامک قاسمی | May 17, 2006 11:21 AM
emmmm... akh gofti...
maryam mirza | May 18, 2006 10:13 AM
من رو بعد از مدت ها به فضای یه تحریریه خوب و صمیمی کشوندی. دلم تنگ شده برای تحریریه هایی که توش کار کردم تا حالا. سعی کن بچه خوب مجله باشی:دی
زن روزنامه نگار | May 18, 2006 01:44 PM
آسمان آبی هست تو کمی سبز باش
ALRZA | May 19, 2006 07:10 PM
فهی خانوم، لینک جدید برایم بگذار دیگه!!
منیره | May 20, 2006 01:57 PM