« شهر بد است و پیراهن تو خوب!
صفحه اصلی
من بچه بد مجله ام! »
برج میلاد و دخترانی که می خواهند بمیرند
تازه رسیدم روزنامه....هنوز سرم گیج می رود.انگار کلی هوای اضافی تنفس کرده ام. آن بالا، بالای برج میلاد آدم احساس حقارت می کند.البته این فقط مال دقایق اولش است.اولش که می روی در ارتفاع 300 متری از زمین و جایی می ایستی که اگر زیر پایت خالی شود مثل یک هندوانه می ترکی.اما خب چند دقیقه ای که می گذرد کم کم احساس می کنی عجب موجودی هستی که شهر با تمام عظمتش این طوری زیر پایت کوچک شده.ماشین ها به اندازه حشرات کوچک شده اند و زندگی را از آن ارتفاع وحشتناک می بینی که با سرعت برق در جریان است.بالای برج میلاد در سکوتی عجیب و باورنکردنی باد به شدت می وزد.امروز رفته بودم آنجا تا با مدیرعامل شرکت یادمان سازه که درواقع مجری پروژه برج میلاد و ساختمان های اطرافش است گفت و گو کنم.گفت و گوی خوبی بود.بعد هم با قادر عاقلی ، عکاس روزنامه و راننده ای که همراهمان بود و یک گروه از مسئولان ایمنی و حفاظتی با آسانسور حمل بار برج رفتیم بالا.آسانسور با صدای مهیبی می رود بالا، بالا و بالاتر.می مانیم در ارتفاع نزدیک به 300متری. لحظه ای از گروه جدا می شوم اما رییس گروه ایمنی خیلی زود به سراغم می آید و می گوید: « من معذرت می خواهم ولی نباید از گروه جدا شوید...ما خاطره خوشی از این کار نداریم.» یاد خودکشی دختر دانشجوی جوان می افتم که چند سال پیش همین جا اتفاق افتاد.دختر جوان خودش را از بالای برج پرت کرد پایین و همه بدنش به معنای واقعی متلاشی شد. می خندم و می گویم : « نه بابا من قصد خودکشی ندارم.خیالتان راحت...» او هم می خندد.در این ارتفاع خنده ها حالت دیگری دارند.حرف تکان دهنده ای می زند : « آخر می دانید بیشتر دخترخانم ها اینجا مشکوک به خودکشی هستند و تا حالا هم فقط آنها اقدام به خودکشی کرده اند...نمی دانم چرا ؟»
دلم می گیرد.اینجا در بالاترین نقطه شهر هم ، جایی که بادها بی رحمانه می وزند و سکوت هیاهو می کند ، اینجا هم دختران غمگین تراند، بی پناه تراند و آماده تراند برای ترک جهان. فرقی نمی کند.واقعا فرقی ندارد هر آدمی اگر تا این حد از زندگی ببرد که بخواهد خودش را از این بالا پرت کند پایین ، چه زن و چه مرد دلم فشرده می شود اما اینکه دختران به ارتفاع 300متری پناه می آورند تا بمیرند هم خیلی شاعرانه و هم خیلی تلخ است.رییس گروه ایمنی انگار افکارم را می خواند.می گوید:« البته نگران نباشید شما.تمام درهای ورودی به محوطه برج قفل است و کلی نگهبان داریم.اگر اینها نبودند که معلوم نبود چه تعداد از آدم ها به خودکشی در اینجا فکر می کردند؟!»
راستی چه تعداد ؟ من آمده ام اینجا که درباره یکی از مهم ترین پروژه های پایتخت یا حتی کل کشور گزارش بنویسم.آمده ام آخرین خبرها را ببرم .گزارشم را بنویسم و تمام. اما اینجا در این آسمان بی انتها بیشتر از هر چیز دارم به بی پناهی های بشر فکر می کنم....تلفن همراهم سر و صدا می کند؛ مهدی است.نوشته مواظب خودم باشم.دلم قرص می شود و همه با هم با همان آسانسور باربری برمی گردیم پایین.

Comments
salam...khobi shoma....kheyli doost daram ye rooz beram onja ....vali na baraye khod koshi...baraye faryad zadan..man dochare khafaghanam
javad shokri | May 16, 2006 12:48 AM
مهدي يه مرده، اينو همو روز اول بت گفتم، يادته؟
علي آقا قديمي | May 16, 2006 12:50 AM
سلام فهیمه جان !
یاد یک چیزی افتادم :
میوه وقتی برسه ، می افته .
آدم وقتی بیفته ، می رسه
اما راستش نمی دونم به نوشته ی تو ربط داره یا نه !
به هر حال دختران سرزمین مرا هزاران سال است که به اعماق می فرستند . اینگونه شاید تعدادی شان با این ارتفاع جبران مافات کنند .
شاید ...
*شریف* | May 16, 2006 04:48 AM
در این بحث فرقی بین دختر و پسر نیست شاید بتوان گفت گرفتار ظلم همگانی شده ایم و به نظرم باید همتی کنیم و این پیله خود تنیده را بدرانیم. لینکتان را به لینک دوستانم افزودم اما وقتی در لیست شما اسامی بزرگانی را دیدم ازاینکه بگویم لینک کوچک و تازه کاری چون من را در سایتتان اضافه کنید منصرف شدم.
امير وفا | May 16, 2006 02:45 PM
فهیمه جان، لینک جدید برام بگذار. دختر آفتاب
منیره | May 18, 2006 07:08 PM
فهیمه عزیز
اگه هنوز گزارشت رو ننوشتی کتاب جدید سپیده شاملو رو بخون. واسه فرم این گزارش خاص اساسی کمکت می کنه.
خسرو | May 21, 2006 09:45 AM
vjklhcvn .,mn
mostafa | May 27, 2006 04:35 PM
salam be hame kasani ke mikhahand khodkoshi konand man az hame oonha hemayat mikonam
Anonymous | October 13, 2006 10:03 AM