پسلرزههاي يك گفتوگو
خب راستش اين است كه اصلا فكر نميكردم گفت و گوي من با آيتالله صانعي كه عمدتا هم درباره حقوق زنان بود به چنين جنجالي تبديل شود.البته طبيعي بود كه گفت و گو بازتابهايي زيادي داشته باشد كه داشت اما واقعا ديگر فكرش را نميكردم كه كار به جايي برسد كه وزير ارشاد تذكر بگيرد و پاي چوبين كيهاننويسان هم به ميان بيايد.برادر حسين شريعمتداري چند روز پس از انتشار گفت و گو در يادداشت روز روزنامه كيهان به شدت به آيتالله صانعي حمله كرد و هر چه در توان داشت به ميدان آورد تا نظريات فقهي او را بكوبد كه خب البته به دليل فقدان دانش فقهي ظاهرا فقط خودش را خسته كرد و به جايي هم نرسيد.ضمن اينكه برادر حسين انگار اصلا اصل گفت و گو را نخوانده بود چون حتي لينك آن را هم به اشتباه داده بود و فردايش مجبور شد جوابيه سايت آفتاب را چاپ كند !!
اما اصلاحطلبان و گروههاي طرفدار فقهاي نوانديش هم بيكار ننشستند و حسابي به هتاكي و پردهدري كيهان توپيدند.روزنامه كارگزاران در اولين اقدام ، درتيتر يك خود - روز هفدهم ارديبهشت - حمايت اصلاحطلبان از آيتالله صانعي را اعلام كرد و محسن آرمين در مطلب مفصلي با عنوان « آب را گل نكنيم » در روزنامه اعتماد نوشت : « جهل چيز بدي است. بدتر از آن جهلي است که با عناد و تعصب آميخته باشد.» اين طوري كه شد ما هم در كافه خودمان ماجرا را ادامه داديم و با چند نفر ديگر از روحانيون درباره ماجراي اجرا شدن يا نشدن حدود و از همه ممهمتر سنگسار حرف زديم و نتيجه اين شد كه اصلا خود آيتالله خميني هم دستور توقف اجراي سنگسار را داده بوده و خب اين خيلي كارساز است و مفيد براي همه ما - كساني كه دغدغه توقف سنگسار را دارند در اين كشور - .اين را هم آيتالله موسوي تبريزي گفت كه خودش در دهه شصت دادستان كل انقلاب بوده است.بهمن كشاورز هم لطف كرد و يادداشت تحليلي بسيار خوبي درباره موضوع نوشت .اين هم اقوال مختلف فقهاست درباره اجراي حدود.به هر حال فكر ميكنم اين بحث دست كم دو نتيجه خوب داشت.يكي آنكه نمايندگان مجلس به جناب صفار درباره عملكرد روزنامه كيهان تذكر دادند و ديگر هم اينكه مجموعهاي از مباحث و اظهارنظرهاي مرتبط گرد هم آمد كه به درد فعالان در اين حوزه ميخورد.
اين هم سخنراني آيتالله خميني است درباره اجراي حدود كه از « صحيفه » پيدايش كردم.
جالب اينكه همزمان بحثي هم بخصوص در سايتهاي خارجي و بخصوص در اين بخش دويچه وله راه افتاد كه آيا اصلا رجوع به مراجع در اين موارد ميتواند كارساز باشد يا نه ؟ كه جواب به اين پرسش به نظرم خودش موضوع گزارش مفصل و جداگانهاي است.
permalink
05:35 PM
گاف ادبي حسينآقا و دو نكته ديگر...
1.از سفر خيلي خوبي برگشتهام كه بخصوص « ريلي » بودنش اين امكان فوقالعاده را برايم فراهم كرد تا كلي فكر كنم و اين واقعا خوب بود.البته الان نميخواهم چيزي درباره سفر بنويسم؛ بعدا اين كار را خواهم كرد اما راستش حيفم آمد كه درباره نامه برادر حسين شريعتمداري به محمد قوچاني در « شهروند امروز » جديد چيزي ننويسم.اولا كه نامه اساسا خيلي بامزه است و حرفهايي دارد كه واقعا گفتن آنها از زبان آقايشريعتمداري عجيب و خندهدار و حتي وقيحانه است.ايشان خطاب به محمد قوچاني - درباره مطلبي كه در شمارههاي قبلي شهروند و درباره رابطه شريعتمداري و شهيد آويني منتشر شده بود - نوشته است : « برا ساس يك قاعده پذيرفته شده حقوقي كه منطقي و عقلايي هم هست كسي كه ادعا ميكند بايد براي اثبات ادعاي خود دليل بياورد ... ! » و خب هر كس كه با روش و اصول روزنامه كيهان در تخريب آدمها آشنا باشد طبيعي است كه به چنين جملهاي بخندد ديگر !!بعد هم ايشان در يادداشت جالبشان پاي فضايل اخلاقياي مثل « جوانمردي » و اين حرفها را وسط ميكشند كه باز آدم را ياد ترورهايي مياندازد كه بيدليل و برهان منطقي و با تكيه بر اين اعتقاد سست و ازپايبست ويران كه « تمام حقيقت در اختيار ماست » در روزنامه كيهان و بعضي ستونهاي معروفش نوشته ميشود.اما نقطه عطف يادداشت برادر حسين جمله آخر و حسن ختام شاعرانهاش است : « آقاي قوچاني به مصداق « مرد بايد كه گيرد اندر گوش / ور نوشتهاست پند بر ديوار . » توصيه خيرخواهانه اين برادرتان را بپذيريدو تا دير نشده گريبان خود را از چنگ كساني كه شما را براي خودشان ميخواهند رها كنيد و قلم و قدمتان را به خدا بسپاريد.اگر به هوش نباشد، ممكن است به قول مرحوم سهراب سپهري « خيلي زود دير شود.»
يعني يك نفر نيست كه به سردبير جريده فخيمه كيهان دست كم كمي مشاوره ادبياتي بدهد كه بابا جان ، عزيز دل برادر ، مرحوم سهراب به عمر شريفشان چنين شعري نسرودند و اين شعر ، قسمتي از يك شعر بسيار معروف و شناختهشده مرحوم ديگري است به نام « قيصر امين پور » ؟
شهرونديها هم احتمالا در چاپ اين گاف ادبي ، به همان شكل نوشته شده كم شيطنت نكردهاند.من كه ميگويم دستشان درد نكند : )
2.اينجا را كه ديدم كلي ذوق كردم.وبلاگ دوست نازنين و خوشفكر و خوشقلمم، شيده لالمي است.خواندنش را و دنبال كردنش را توصيه ميكنم، اساسي.
3.اين هم گفت و گوي خواندني است كه الاهه خسروي يگانه با دكتر قاضيان انجام داده درباره كتاب « جلال آلاحمد و گذار از سنت به تجدد » و امروز در روزنامه اعتماد ملي چاپ شده.توصيه ميكنم به خواندنش.بخصوص درباره وضعيت روشنفكري ايراني ، حرفهاي حسابي دارد.
بازي دوست دارم، دوست ندارم !
1.محسن فرجي عزيز دعوت كرده به مراسم « دوست دارم ، دوست ندارمها » و من هم كه در نوشتن وبلاگ خيلي تنبلم اساسا و اين از وضعيت اينجا حتما قابل تشخيص است. از طرفي نوشتن درباره « دوست دارمها » به نظرم خيلي كار سختي است؛ آخر فهرست آدمها و چيزهايي كه من دوستشان دارم واقعا بيپايان است.به همين دليل تصميم گرفتم از نام بردن آدمهايي كه دوستشان دارم و همچنين كتابها و فيلمهايي كه دوستشان دارم – به دليل بيانتها بودنشان – صرف نظر كنم و فقط به فهرست ناتمام چيزهايي كه دوستشان دارم اكتفا كنم :
بيشترين چيزي كه دوست دارم آب و هواي ابري و باراني است.واي كه در اين هوا چقدر حال من خوب است . عكسهاي كيارستمي را خيلي دوست دارم.عاشق رنگ و بازي با رنگها در طراحي لباس و خانه و هر چيز و هر جاي ديگري هستم.اگر روزي بيكار شوم حتما ميروم دنبال طراحي لباس و پارچه و طراحي دكوراسيون.از پارچه هم خوشم ميآيد.كاغذسازي هم دوست دارم.انواع ادويه ،غذا خوردن دور هم و غذا پختن – در صورتي كه زمان كافي داشته باشم – هم از چيزهايي است كه خيلي دوست دارم.آشپزي برايم مثل نقاشي است.از نظم و ترتيب و تميزي در خانه هم خيلي خوشم ميآيد.از آقاياني كه كارهاي فني بلداند و ترتيب كارهاي خانه را خودشان ميدهند خوشم ميآيد.
بجز فارسي ، زبان فرانسه را بيش از هر زبان ديگري دوست دارم. آدمهايي كه قريحه طنز و شوخطبعي دارند را دوست دارم.اصلا از طنز بيش از تراژدي خوشم ميآيد. كار كردن را دوست دارم. نوشتن ، داستاننوشتن و شعر ساختن از بزرگترين لذتهاي زندگيام است. خانمها و آقاياني كه قشنگ لباس ميپوشند، از رنگها استفاده ميكنند و بخصوص گنجينه واژگان متنوع و غنياي دارند و در نتيجه خوب حرف ميزنند را دوست دارم.سفر را خيلي خيلي دوست دارم.حالم خوب ميشود با سفر.جنگل را بيشتر از دريا دوست دارم.دريا يك جورهايي من را ياد بيهودگي زندگي مياندازد.من عاشق مهماني هستم- دوستانه و خانوادگي – از ميان خانواده بجز مهدي كه حسابش از همه جداست ، عموهايم برايم بسيار مهم و دوست داشتني هستند. از كمك كردن به حل مشكل دوستان يا اهل خانواده خيلي خيلي لذت ميبرم.پيدا كردن دوست جديد را هم هميشه دوست دارم. آدمهاي راحت و ساده و روراست و بيريا ، آدمهايي كه خيلي راحت خودشان هستند را خيلي دوست دارم. از شكستن قالبهاي اطرافم لذت ميبرم.چاقاله بادام و گوجه سبز، ميوههاي بهشتاند.
گپ زدن با دوستان همفكر و نشستن در كافههاي خلوت و كوچك با ميانگين سني 40 به بالا را دوست دارم. فلسفه ، مطالعات فرهنگي و جامعهشناسي و ادبيات را دوست دارم.آدمهايي كه با خودشان و نيازهاي خودشان رودربايستي ندارند و با شنيدن كلمه « سكس » سرخ نميشوند را دوست دارم. عاشق سينماي ووديآلن هستم و پدرو آلمادوار و ويم وندرس و... ( قرار بود اينها را نگويم ) هم سكوت و هم موسيقي را دوست دارم.از قديميها خواننده محبوبم « دلكش » است.
مجسمهسازي را خيلي دوست دارم.چاي دم شده و سيگار را ايضا. آبي فيروزهاي و خانههاي قديمي با آجرهاي بهمني و حياط و حوض را خيلي دوست دارم و همه رنگهاي ديگر را.از گياهخواران خوشم ميآيد هر چند كه خودم شرمنده روي همهشان هستم ! دوچرخهسواري ، فولكس واگن ، خانه چوبي ، مينيماينر، شكلات تلخ ، ورزش و پيادهرويهاي طولاني و بيهدف ، عكاسي ، بوي قهوه – بيشتر از خودش - و در صورت امكان سحرخيزي را هم دوست دارم. واي خيلي شد... اما باز هم هست كه حالا ديگر نمينويسمشان.و اما :
از آفتاب متنفرم. از هنر عباس كيارستمي و « كيارستميايسم » در هنر – بجز عكسهايش - و اين دو كتاب اخير عباس آقا خيلي بدم ميآيد. يكي از بزرگترين تنفرهايم در زندگي « تعصب » و آدمهاي « متعصب » است. از آدمهاي شلخته بدم ميآيد.از رشد آسانسوري آدم ها و از دروغگويي و رياكاريشان عذاب ميكشم. آدمهاي « متمدن » و آنها كه خيلي « قانون » « قانون » ميكنند را دوست ندارم. از روشنفكري ايراني متنفرم. از آدمهاي خجالتي خوشم نميآيد؛ همانقدر كه از اعتماد به نفس كاذب . از فرش ابريشم متنفرم. از منبتكاري بدم ميآيد.از دبي بدم ميآيد.از كشتي و كشتيگيران و وزنهبرداران و بخصوص شخص حسين رضا زاده خيلي بدم ميآيد.ايضا از علي دايي. از مينياتور بدم ميآيد.از انواع چاي كيسهاي و از بچه هم بدم ميآيد.حوصله سر و صدا و قيل و قال بچهها را نهايتا تا نيم ساعت دارم و خيلي چيزهاي ديگر كه حالا بماند.اينها چيزهايي بود كه در لحظه يادم آمد.
2.داريم با بر و بچز ميرويم كوير. نميدانم ، شايد ويژگي كوير است كه من از همين حالا دلتنگم.يك جور دلتنگي بيربط عميق ؛ شايد مثل خود كوير.وقتي برگشتم كامنتها را منتشر ميكنم.
پشت صحنه گفت و گو با آيتالله صانعي
من تا به حال به قم نرفته بودم و تصويري كه از اين شهر داشتم فقط محدود ميشد به آن چيزي كه از حضور ملت هميشه در صحنه قم در تلويزيون ديده بودم و طبيعتا نقش روحانيت در تكميل اين صحنه را نميتوانم ناديده بگيرم.وقتي براي گفت و گو با آيتالله صانعي به اتفاق همكارانم ، حجت سپهوند و آقاي قربانچه راهي قم شديم ، خيليها توصيه اكيد داشتند كه حتما با چادر بروم ! اما خب من اولا كه اصلا چادر سر كردن بلد نيستم و بعد هم واقعا اعتقادي به اين كار نداشتم كه مجبورم با نوع خاصي از لباس و پوشش به شهر قم بروم و همين قدر كه مثل هر شهروند ديگري پوشش قانوني عمومي را رعايت ميكنم هم براي خودم و هم براي هفت پشتم بس است ! از طرفي آيتالله صانعي هم پيش از اين هميشه تاكيد كرده بودند كه اسلام ، نوع خاصي از پوشش از جمله چادر را توصيه نكرده است.خلاصه اين طوري شد كه با سر كردن يك فقره مقنعه راهي بيت آيتالله شدم.قم به نظر من - كه به دليل كار كردن در حوزه شهر معمولا به ساختار و بافت فيزيكي و دروني شهرها خيلي توجه دارم - شهر غمگين و دلمردهاي آمد ، حتي غمگينتر از خيلي از شهرستانهاي كوچكتري كه پيشتر ديده بودم.راستش قم را دوست نداشتم اما تصور قبلياي هم كه از اين شهر داشتم به نظرم چندان درست نبود.در قم هم ميتوان خانمهايي با روسريهاي رنگي و بدون چادر ديد و درست است كه هيچ كوچه و خياباني نيست كه از حضور روحانيون و طلبهها خالي باشد اما زنان ساكن اين شهر حتي براي دوچرخهسواري به بوستان « نرگس » هم ميروند.حالا اينجا جاي اين بحث نيست كه اساسا خود اين بوستانهاي زنانه ، عامل تشديد فضاسازي جنسيتي در شهرهاست اما خب در شهري مثل قم همين كه براي دوچرخهسواري زنان ، فضايي در نظر گرفته شود به نظرم مهم و تعيينكننده است.
و اما بيت آيتالله . راستش خود آيتالله صانعي به نظرم از اطرافيانش خيلي منعطفتر بود.من مدت زيادي بود كه ميخواستم براي مصاحبه با ايشان بروم و خب طلبيده نميشدم : ) براي همين هم كلي سوال داشتم كه همه را روي هم جمع كرده بودم اما آيتالله بدون اينكه خم بر ابرو بياورد و با چهره گشاده به همه سوالات جواب داد.البته خيلي از سوالات من هم بيجواب ماند چون از آنها تعبير سياسي ميشد و آيتالله « بنا بر احتياط واجب » اينگونه سوالات را بيپاسخ ميگذاشت.اگر هم خودش ميخواست به چندتايي از اين جور سوالات جواب بدهد ، اطرافيان با سرفه و اهم و اوهوم جريان گفت و گو را قطع ميكردند.گاهي هم كه خيلي راحت و خودماني تذكر ميدادند به من كه اين سوالات را ادامه ندهيد !! جالب تر اينكه اول كار اصلا بنا را بر اين گذاشتند كه شما حق نداريد گفت و گو را ضبط كنيد.ما خودمان ضبط ميكنيم و در اختيار شما قرار ميدهيم متن گفت و گو را ! جللالخالق ! اين جورياش را البته من تا قبل از اين گفت و گو نديده بودم و البته زير بارش هم نرفتم.
اما در مجموع فضاي گفت و گوي ما بسيار صميمانه و حتي فراتر از انتظار من بود.آيتالله صانعي خيلي خوشخلق و شوخطبع بود و - اميدوارم چشمش نزنم - خيلي باانرژي حرف ميزد و مباحث را دنبال ميكرد.اين را هم بگويم كه اولش اصلا به من نگاه نميكرد و در پاسخ به سوالات من به صورت آقايان همراهم نگاه ميكرد و جواب ميداد اما من آنقدر حرف زدم و حرف زدم كه سرانجام حضرت آيتالله - بخصوص در زمانهايي كه از سوالاتم كلافه ميشد - دست از نگاه نكردن به اينجانب برداشت.در طول زمان دوساعته گفت و گو هم مدام برگههايي كه احتمالا نذورات و زكات و اين حرفها بود را ميدادند دست آقاي صانعي و ايشان هم همان طور كه جواب ميداد مهري ميزد و تمام .در قسمتي از گفت و گو هم وقتي داشت درباره آيتالله خميني صحبت ميكرد اشاره كرد به اينكه « مرجعيت براي خيليها يعني سيل پول » !
از اينها كه بگذريم متاسفانه بعد از مصاحبه ، قسمت قابل توجهي از حرفهاي آيتالله و يا حتي شوخيها و واكنشهايش نسبت به سوالات را مشاوران ايشان از متن نهايي بيرون كشيدند.مثلا درمورد « غيبت كردن » آقاي صانعي حرفهاي جالبي داشت.بحث غيبت كه شد ايشان گفتند : « اصلا غيبت ها همهاش جايز است . غيبتهاي حرام ، حرام است. غيبت اين است كه شما آبروي كسي را ببري يا از كسي انتقاد كني براي غرض شخصي. اما مثلا كسي به من ظلم كرده، من نگويم به من ظلم شده ؟ پستي را گرفته و دارد خلاف ميكند. من نگويم ؟ من كه نميخواهم پستي بگيرم. من پست داشتهام رها كردهام.بيست و چند مورد غيبت هست كه استثنا شده است . ريشه غيبت حسادت است كه شما ميخواهي خودت را جاي كس ديگري بگذاري اما درباره گرفتاري خودمان و جامعه حرف بزنيم كه غيبت نيست . مردم دارند از سرما ميلرزند. ما نگوييم ؟ البته ما كه نميلرزيم...»
يا مثلا درباره آواز خواندن زنان موضوعات ديگري از اين دست هم حرفهايي داشتيم كه متاسفانه منتشر نشد.با وجود اين انتشار همين حد از گفت و گو هم به نظرم اتفاق مهمي بود و بخصوص درباره سنگسار و ساير حدود حرفهاي ايشان ميتواند واقعا راهگشا باشد.بازتابهاي خوبي هم از گفت و گو گرفتم و بجز لطف دوستانم و مديران روزنامه تقريبا در تمام سايتهاي خبري و تحليلي مهم لينكش را ديدم .
تجربه خوبي بود اين گفت و گو .راستي اين را هم بگويم كه در همان سفر به بيت آيتالله جناتي هم سر زديم و با ايشان هم گفت و گوي خوبي داشتيم كه به زودي آن را هم منتشر خواهم كرد.
سوهان سفارشياي هم كه خريديم از قم واقعا خوشمزه بودآخر من خيلي سوهان دوست ندارم اما تاكيد ميكنم كه اين يكي واقعا فرق ميكرد...سفر كوتاه ما به قم به خوشي گذشت اما نقطه پايانش خيلي خيلي تلخ بود...در راه بازگشت به تهران بوديم كه زنگهاي موبايل از طرف همكارانم در مجله زنان شروع شد كه : « كجايي ؟ پاشو بيا ... مجله را تعطيل كردند ! »
03:22 PM
درباره دايره زنگي
ديشب با تني چند از دوستان راهي آخرين سانس تنها سينماي محلهمان شديم و بالاخره « دايره زنگي » را ديديم ، فيلمي كه در اكران نوروزي هم صدرنشين بود و تا به حال با فروش 500 ميليوني حتي از « مجنون ليلي » هم كه محمدرضا گلزار را به مثابه دفتر چاپ اسكناس بانك مركزي در زمينش دارد، بيشتر فروخته.خب اين البته از نظر من نشانه خوبي است و دستكم نشانه اين است كه حتي در ژانر فيلمهاي مفرح هم مردم از فيلمنامه و پرداخت خوب و آبرومند استقبال ميكنند و آنقدر هم كه آقايان سينماگر ميگويند چشم و گوش بسته و سادهپسند نيستند. به نظرمن نقطه قوت « دايره زنگي » فيلمنامه اصغرفرهادي است. پريسا خانم بختآور كه پيش از اين مجموعههای تلويزيوني مثل "من یک مستأجرم"، "یادداشتهای کودکی"، "پشت کنکوریها" و"افزونهخواه کوچک" را ساخته بود در اولين تجربه سينمايياش اين شانس را داشته كه همسر اصغر آقاي فرهادي باشد و از فيلمنامه خوب او و تجربيات درخشانش در كارهاي خيلي خوبي مثل "رقص در غبار"، "شهر زیبا" و "چهارشنبه سوری" استفاده كند. – قابل توجه آنهايي كه ميگويند ازدواج فرقوني چند ؟ - به هر حال براي مني كه خيلي به طرح دغدغههای اجتماعی در سينما و ادبيات علاقهمندم ،
« دايره زنگي » نمونه نسبتا خوبي است كه برعكس اكثر توليدات سينماييمان در طرح مسئله اجتماعي شعارگونه و تصنعي هم برخورد نميكند و ساده و سرراست حرفش را ميزند.البته آدمهاي « دايره زنگي » هم مثل نود و نه درصد آدمهاي سينماي ما – و البته جامعه ما – متاسفانه از هرگونه دغدغه اخلاقي و درگيري دروني با خودشان عميقا خلاصاند! و براي همين هم براي شخص من آدمهاي چندان جذابي نيستند.اگر هم درگيري و كشمكش اخلاقياي در اين ميان وجود دارد بيشتر شامل درگيريهاي سطحي مذهبي
است.
پينوشت : اين يادداشت را هم بخوانيد درباره « دايره زنگي » . طرف انگار خيلي پاستوريزه بوده كه با تماشاي فيلمي مثل« دايره زنگي » كه تازه نصفش هم سانسور شده تمام مدت بدنش ميلرزيده : )
پرسشهاي خودماني
آيينهاي كهن ايراني و تاريخ و فرهنگ غرورآفرين هزاران ساله آريايي كه ما ايرانيها هر جا به بنبست ميرسيم يا به اصطلاح رايج ميان جوانترها <كم ميآوريم> از آن <غبارروبي> ميكنيم، هزاران سال است كه همچنان بر سر جاي خود است؛ جايي نه خيلي دور و نه خيلي نزديك به زندگي و روزگار ما. جايي كه هر از چندگاهي به مناسبتي مثلا تغيير نام <خليج فارس> به <خليج عربي> در گوگل يا مدعي شدن همسايگانمان نسبت به <اروندرود> و <دريايخزر> به ياد آن ميافتيم و به خاطر ميآوريم كه ميتوان به اين پيشينه ديرينه و باستاني مباهات كرد و دلخوش بود و حتي كاركردهايي امروزي براي آن برتراشيد اما اين با حفظ آيينهاي كهن و زنده نگاه داشتن جشنها و رسوم زيباي اجداد آريايي تفاوتهايي اساسي و قابل تامل دارد.
براي همه ما پيش آمده كه در كتابهاي تاريخ، لابهلاي متون كهن و از زبان استادان باستانشناس و مورخ بارها و بارها بشنويم كه ايرانيان همان ملت بزرگ و پيشگامي هستند كه آتش و مس را كشف كردند و اولين مردماني بودند كه در جهان سكه ضرب كردند. ملتي كه داريوش كبيرش اولين راههاي شوسه را ساخت و كوروش كبيرش منشور حقوق بشر نوشت و حتي ديوار چين تقليدي است ناشيانه از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت.
اما كسي به اين پرسش اساسي و تعيين كننده پاسخ نداده است كه از اين همه شكوه و جلال و اعتبار، امروز چه باقي مانده و اصلا نشانهها و آثاري كه ايراني تحريم شدهي قرن بيست و يك را به ايراني ابرقدرت هزاران سال پيش مربوط و متصل ميكند چيست و در كجاي نقشه جغرافيايي كه در گذر زمان كوچك و كوچكتر شده است قرار دارد؟
از سوي ديگر حتي بر فرض ضرورت حفظ نشانهها و يادگارهاي گذشته تاريخي راهكارهاي ما براي اين اقدام عظيم و چندبعدي فرهنگي چيست؟ آيا همين كه <دشمنان> فرهنگي و هنريمان آن سوي جهان <سيصد> بسازند و با استفاده از آن چهرهاي غيرانساني و غيرواقعي از ايرانيان به نمايش بگذارند و ما هم اين سوي جهان - در جزيره خودمان - داد و فرياد كنيم كه اينان <دشمناند، دشمناند، خلقان را دشمناند> براي صيانت از هزاران سال تاريخ و تمدن كافي است؟ آنچه مسلم است پاسخ به اين پرسش ابتدايي و ساده در هيچ شرايطي نميتواند مثبت باشد. اگر واقعا قرار است ما ملتي باشيم كه با مباهات به گذشته تاريخي خود دلخوش باشيم و روزگار بگذرانيم بايد دست كم در اين مورد دست از تنبلي و سخن سرايي برداريم و راههايي عمليتر، امروزيتر و موثرتر از راهپيمايي در برابر سفارتخانههاي كشورهاي ديگر و يا تغيير نام شيريني و تنقلات بجوييم. نمونه عيني اين كاهلي فرهنگي در دفاع از آنچه به عنوان < ايرانيت > به آن ميباليم - و فقط ميباليم - تاخر و تعللي است كه در فاصله ساخت دو فيلم <سيصد> و <فتنه> از خود نشان داديم. آيا كشوري كه مدعي تغيير مديريت جهان است، سرمايه اقتصادي و فني و هنري توليد يك محصول سينمايي واقعبينانه و منطقي و منصفانه از آنچه < بوده> و آنچه <هست> و ارائه آن به جهانيان را ندارد؟
پاسخ روشن است. يا ما اين توانايي را داريم و يا نداريم. اگر امروز در عصر تكنولوژي و انرژي هستهاي، توانايي ساخت حتي يك فيلم درست و حسابي از هويت هزاران سالهاي را كه به آن مباهات ميكنيم نداريم، پس چندان جايي براي افتخار و مباهات به آنچه هزاران سال پيش بودهايم برايمان باقي نميماند. اگر هم اين توانايي و سرمايه را داريم و از آن استفاده نميكنيم بايد اعتراف كنيم گزافه و زيادهگويي است كه هنوز و همچنان معتقد باشيم <هنر نزد ايرانيان است و بس> و نژاد پاك آريايي چنين بوده و چنان بوده.
اگر سرمايه و دانش ما پس از عمر جهاني كه بر ما گذشته و خودمان دست كم مدعي هفت هزار سالش هستيم در حد حتي توليد يك محصول درباره خودمان نيست، چيزي براي افتخار و <خودشيدايي> در اختيارمان نيست و اگر هم اين سرمايه و دانش در دستمان است و كاهلي و سستي تاريخي مانع از به كار بستن آن، بايد همچنان و هميشه منتظر بمانيم تا پيشگامان واقعي جهان امروز <چهره> ما را <توليد> و <بازتوليد> كنند و ما هم بهعنوان بخشي از مصرف كنندگان اين توليدات، نقش ملتي هميشه نالان و غرغرو را بازي كنيم كه در طول سالهاي گذشته بيش از هر كار ديگري غرزدهايم، رنجنوعي <خودبزرگبيني تاريخي> را بر دوش كشيدهايم و هيچ كاري هم از پيش نبردهايم.
پينوشت : اين يادداشت دزدي است. امروز در كافه اعتماد ملي چاپ شده.
11:56 AM
از خانه تو تا خانه من
از خانه تو تا خانه من شهر كش ميآيد
رشد ميكند
كشوري ميشود با آسمان كمي تا قسمتي ابري و
كوههاي صعبالعبور.
اينجا تهران است و ما آجرهاي قرمز را با سيمان پوشاندهايم
قديم معنا ندارد
و تا توفان نوح
هنوز به اندازه يك ديدار سراسيمه
در تلخترين كافه اين حوالي فرصت باقي است.
ساعت يك ربع بعد از اولين باران بهاري است
دلم سنگي فرسوده است
تو را ويار ميكنم و شعر
كودكي است كه بر دستهايم جان ميسپارد.
اين شهر براي عشق ما كوچك است
در خيابانهايش پرندگان سرخشده ميفروشند
و ساكنانش سرنوشت خود را مثل اديپ پذيرفتهاند.
من اما راز تو را
با خود از تمام چراغهاي قرمز اين شهر
عبور ميدهم
و به خانه ميبرم.
كفشهاي امروز را كنار كفشهاي قديمي گذاشتهام
تا برايشان از ديدار كافه تلخ بگويند.
به آشپزخانه ميروم
هيچ كس نميداند اشكهايم از سر دلتنگي است
يا فقط به خاطر پوست كردن اين پياز بزرگ بيهوده!
پينوشت : بالاخره اولين شعر سال تازه ، آمد !
