July 20, 2010

گذشته شدن

شب است و من شب کار.عالم خودش را دارد و من احساس می کنم مستم.توی گوشم موسیقی است و تند تند دارم ترجمه می کنم و می نویسم، گاهی آن قدر، خودکار و عادت شده که یادم می رود دارم دقیقا چه کار می کنم.خیلی وقت است اینجا ننوشته ام.نشده؛ اثاث کشی و جا به جایی و کار و خلاصه این جور چیزها.امشب اما وسط کار، فکر کردم دیوانه ی اینم که بیایم اینجا و بگویم خیلی حس عجیبی است، عجیب ترین حسی که تا به حال داشته ام، احساس این که مرده ام.
این را نه از روی غم می گویم، نه با رنج می گویم و نه حتا با بغض، شاید به قول شاملو، فقط با « اندکی غبطه»؛ خیلی دقیق و کامل و اساسی، احساس آدمی را دارم که مرده اما به جهانی که پیش از مرگش در آن زندگی می کرده، هنوز آگاهی دارد؛ مثلا به خواب عزیزانش می رود یا از آن جای خیلی دوری که احتمالا پس از مرگ هست یا نیست یا چه می دانم، از درون آن حالتی که دارد و اسمش هست «مرگ»؛ اسمش هست «نبودن» و یا شاید هم اسمش «گذشته شدن» باشد، از درون این حالت ها و فضاهای تهی همچنان دارد آن جهان را و آدم هایش را می بیند.آن ها با «افعال گذشته» از او حرف می زنند، خاطرات مشترک را با جمله هایی که به «می گفت»، «می رفت»، « دوست داشت» ، « دوست نداشت» و هزار جور ماضی استمراری دیگر ختم می شوند، تعریف می کنند و «جای» او خالی است...آره، این حس را دارم.من مرده ام، جایم خالی است، من گذشته شده ام، خاطره شده ام، عکسی شده ام که از توی قاب، لبخند می زند و خودش را یادآوری می کند...تجربه غریبی است؛ دیدن مرگ ، وسط زندگی و من همیشه از تجربه های غریب با همه رنج و عذاب شان، استقبال کرده ام.حالا هم نمی دانم درباره مرگ خودم چه باید بگویم یا چه طور فکر کنم.طبیعی است که آدمیزاد نداند با جنازه خودش که حالا روی دستش مانده چه کند و خب من هم بالاخره یک جاهایی طبیعی هستم...خیلی فکر کرده ام، فکر کنم ممکن ترین و منطقی ترین کاری که با مرده خودم می توانم بکنم این است که بالاخره به زندگی پس از مرگ اعتقاد پیدا کنم! و این یعنی؛ زندگی باید کرد.


پی نوشت : این شعر را خیلی وقت پیش ساخته بودم، سال 2007. اما انگار پیشگویی این روزهایم است :

تخت‌خوابت، گورستان خواب‌هاي آشفته‌‌ است
مرده‌اي و كسي نمي‌داند.
برمي‌خيزي و صبح را بيدار مي‌كني
امروز هم فاجعه هر روزي را تكرار مي‌كني.
چشمانت دو فولاد آبديده‌اند
و دهانت طعم تلخ آهن تفته را دارد
بادهاي بي‌حافظه با تو چه گفته‌اند كه
روياهايت را سنگ به سنگ ، ديوار مي‌كني؟
آسمان ، ديگر جاي خيالبافي با شكل ابرها نيست
جاي سقوط خبرساز هواپيماهاست
سرپناهي كه از آن مرده مي‌بارد!
وقتش رسيده است
آخرين دكمه پيراهنت را مي‌دوزي
زير باران صبح مي‌ايستي
و در فاصله كوتاهي كه نان تازه بر ميز صبحانه سرد مي‌شود
خود را بر دار مي‌كني



June 17, 2010

افکارسنجی !

چند وقت پیش یکی از رفقا پرسید : مگه تو هنوز وبلاگ می نویسی؟
گفتم : آره، چرا ننویسم؛ هنوز هم وبلاگ نوشتن رو دوست دارم.
گفت : بابا دیگه وبلاگ، قدیمی شد.دیگه این روزا با وجود فیس بوک، وبلاگ نوشتن معنی نداره.فیس بوک سریع تره و مخاطب گسترده تری هم داره.می شه همون جا نوشت؛ کوتاه و فوری و اثرگذار.
گفتم : ولی من این طوری فکر نمی کنم.
اما راستش از آن روز تا به حال به این حرفش فکر می کنم.شما چه فکر می کنید؟
واقعا جامعه های مجازی مثل فیس بوک، جای وبلاگ ها را گرفته اند یا می توانند بگیرند؟ و این یعنی عمر وبلاگ نویسی به پایان رسیده؟



June 08, 2010

پراگ نوشته ها - سه

دو روزی است که هوا حسابی آفتابی است ودر فرهنگ واژگان جدید من این یعنی روزهایی طلایی، درخشان با آب و هوای محشر!! کی دارد این را می گوید؟ بله، من و این من کسی است که همیشه از تابستان و آفتاب نه تنها بدش می آمد بلکه متنفر بود.من همیشه عاشق هوای ابر و بارانی و آسمان گرفته بوده ام و از شما چه پنهان هنوز هم گهگاهی هستم اما خب ماجرا از وقتی که در پراگ زندگی می کنم به کلی تغییر کرده، حالا من هم شده ام یکی از آنهایی که وقتی می گویند: «هوا محشره!» منظورشان این است که هوا آفتابی است نه بارانی.
به این ماجرا که فکر می کنم با خودم می گویم، وقتی چیزی تا این حد ساده، مثل دوست داشتن یا نداشتن یک نوع آب و هوا و «خوب» یا «بد» دانستن هوای ابری یا آفتابی، بستگی کامل دارد به اینکه تو در چه جغرافیایی زندگی کنی، دیگر بقیه ارزش ها و باورها و اعتقادها ، پای بندی های مذهبی و روش هایی که در زندگی به آنها سفت و محکم چسبیده ایم و فکر می کنیم، همین است و لاغیر و اصلا غیر از این نمی تواند باشد، چقدر به هزار چیز «بستگی» دارند و ما خبر نداریم.
این طوری است که ارزش بررسی مستمر همه چیز بیشتر روشن می شود؛ با مثالی در همین حد ساده.
باورها را ما خودمان می سازیم، ارزش ها به قول استادی «دست ساز» خود ما هستند، ما آنها را ساخته ایم، با توجه به جغرافیایی که در آن زندگی می کنیم، با توجه به امکانات و محدودیت ها و روحیات و تاریخچه و خانواده مان و با توجه به هزار «باتوجه به..» دیگر.
این طوری است که برادر ارزشی ، سقراط فرموده اند : « زندگی بررسی نشده ارزش زیستن ندارد...» و ما هم می فرماییم ای ول، همین است.
القصه، بعد از فلسفه بافتن درباره آب و هوای پراگ، چیز دیگری هم هست که باید به «سمع و نظر» شما برسانم و آن اینکه آقا بنده دارم تازه قدر این اعراب عزیز را می فهمم.شما فکر کنید توی شهری که محض رضای پروردگار حتا یک فروشگاه ایرانی هم ندارد، این برادران متعهد و مسلمان و ان شاء الله ارزشی عرب، چه نعمتی هستند.عرب ها در پراگ فروشگاه هایی دارند که خیلی برای ما ایرانیان در به در کارگشاست.
بیایید کینه های تاریخی را کنار بگذاریم و کمی منصف باشیم.اگر اعراب در پراگ نبودند و مغازه نداشتند من از کجا باید گوشت گوسفند برای آبگوشت یا خورش ایرانی پیدا می کردم ؟
دوست تازه ام که عجیب نازنین و دوست داشتنی است، پانته آ خانم گل، یک روز بعد از ظهر دست من را گرفت و تراموا سواری کردیم و در یکی از خیابان های سنگفرش شده خوشگل پراگ پیاده شدیم و بعد هم رفتیم به فروشگاه برادران عرب و سیاحتی کردیم و اغراق نیست اگر حتا بگویم زیارتی کردیم :)
جای شما خالی، لپه، باقالی، پنیر گوسفند و همچنین گوشت «نامبرده »، انجیر خشک، لیمو عمانی، کشمش، تخمه و حتا چیز فراموش شده ای مثل دلمه برگ مو ! ادویه شبه ایرانی و خیلی « ایرانی جات » دیگر همه دور هم جمع بودند.خلاصه که کشف خوبی بود و پس از آن، شام دم غروب با آتوسا هم چسبید.رفتیم به یکی از رستوران های خیابان زیبای «واسلاوسکا» که همیشه پسر جوانی با لباس رابین هود می ایستد جلو درش.گپ و گفت و شام و سیگار و البته یک گروه پیرمرد خیلی بامزه و هنرمند که موسیقی خیلی قشنگ دهه بیست و سی میلادی را می نواختند. موسیقی شان آدم را یاد یکی از ورودهای باشکوه همفری بوگارت به صحنه و آن شانه کج و اخم و سیگار ایشان می انداخت.خلاصه که در زندگی جدید فقط غصه دوری از خانه نیست، شادمانی های کوچک وبزرگ هم هست که آنها را هم اینجا به اشتراک می گذارم.



May 30, 2010

از آن دیدارها...

ديدار تو كشتزار نور است
آهويى بى‏قرار
كه از لب تشنه‏اش
آفتابِ سحر فرو مى‏ريزد،
ديدارت سكوت است
آبشار پرندگانى كه راه سپيده را مى‏جويند،
ليوانى عسل
در كف ناخدايى خسته كه بوى نهنگ مى‏دهد،
چايى دم كشيده
(درست لحظه‏يى كه از تمام دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)
ديدار تو كشتزار نور است
با بزهايى از بلور
كه به سوى صخره چرا مى‏كنند
بى آن كه بدانند مى‏شكنند
و غبار بلور
در روحم فرو مى‏پاشند.

شمس لنگرودی

permalink 08:30 PM


May 27, 2010

این کامنت را بخوانید

این متن کوتاه ، کامنتی است که یکی از خوانندگان این وبلاگ برای من و شاید حتا بیش از من، برای دیگر مخاطبان حرفه؛خبرنگار گذاشته...خیلی وقت پیش من درباره یک کودک آزاری خیلی فجیع ، که از قضای روزگار یک پدر افغان ، عاملش بود در وبلاگم مطلبی نوشتم و عکسی منتشر کردم. از میان کامنت های انبوهی که برای آن پست آمد، نود درصد خوانندگان ، بی رحمانه ماجرا را تعمیم دادند به تمام افغان های روی کره زمین.همان موقع هم من در پست دیگری از این نوع برخورد انتقاد کردم. اما قصه هنوز ادامه دارد و هنوز هم کامنت هایی برای این پست می آید که اجازه بدهید بگویم خیلی غیرمنصفانه اند.حالا آقای افغانی که خودشان را احمد نوید معرفی کرده اند، کامنتی گذاشته اند که دل من را واقعا به درد آورد.
خیلی صادقانه و خیلی دردناک بود.گذاشتمش اینجا تا شما هم بخوانید.

باعرض سلام
من احمدنويد19 ساله يك فردافغان هستم ودرشهر هرات زندگي ميكنم
خوب من درمورد كشورخودم فكرميكنم واغلب به اين فكرمي افتم كه ما 30 سال از كه ازنعمت سواد محروم هستيم ولي ازشما مردم ايران اين توقع رانداشتم كه اين گونه درمورد برادران مسلمان خود قضاوت كنيد. خداوندمي فرمايد كه تمام مسلمان ها باهم برادرهستند حالا فرق نمي كند كه افغاني باشد ياايراني يا ازكدام مكان ديگر فقط همين كفايت ميكند كه باهم هم عقيده وهم فكرهستيم من ازتمام شما دوستان برادران وخواهران مي خواهم كه اينطور قضاوت نكنيد وبه افغاني ها توهين نكنيد خدانكند كه يك روز اين حالت به سرشما هم بيايدما حالا خيلي داغ ديده هستيم وغم هاي مارازيادنكنيد. اين نيروهاي خارجي كه اين قدرظلم مي کننددركشورماكافي نيست؟
ودرآخر ازخواهر خود عسل خانم اين خواهش رادارم كه خواهر عزيزعاجزانه ازتو مي خواهم كه اين گونه توهين نكن. تشكر



May 24, 2010

پراگ نوشته ها - دو

حالم خوب است. بعد از یک روز کاری سنگین ولی آرام از رادیو می زنم بیرون.با مامانم تلفنی حرف زده ام. با عمو مرتضا...از خانه پرسیده ام.از خواهر کوچکم که چه زود بزرگ شد و حالا دارد عروس خانم می شود و من نیستم.از داداش کوچکه که قلبم است...ازشان پرسیدم خوب اند و همه گفتند خوب اند. آنها پرسیدند من خوبم و من هم گفتم خوبم...من خوبم، خوبم، خوبم ...
گوشی را قطع می کنم و تمام راه خانه را زیر باران تمیز و ناب پراگ گریه می کنم.خوبی اش این است که چتر دارم...خوبی اش این است که مردم زیاد کنجکاو کار هم نیستند و تو می توانی راحت، بغض ات را با باران عصر که بیهوده زیباست، یکی کنی...و خیلی ساد ه با خودت بگویی من دلم تنگ شده، من می میرم برای یکی از آن شب هایی که پیشتان بودم، دور هم بودیم و من ، دلقک جمع.من ادا درمی آوردم و شما می خندیدید...مامان باقالی پلو درست کرده با ماهیچه و عمو سر فوتبال رجز می خواند با مهدی...خواهر و برادرم هستند و این یعنی همه دنیا هست.من به تلویزیون همیشه روشن خانه تان، بد و بیراه می گویم و شما منعم می کنید...من می میرم برای یک شب دیگر در کنار شما بودن...من می میرم و این آسمان دیوانه هنوز دارد می بارد؛ من و آسمان با هم...حالم خوب است، مادر جان، عمو جان، حال من خوب است و جهان، شما را کم دارد...این از آن وقت هایی است که دیگر نمی توانم خودم را دلداری بدهم...من خوبم؛ می دانم که شما هم خوبید...ما همه خوبیم.



May 22, 2010

زنانه

پیش از آنکه جسمم را بدهم، باید افکار، ذهنیات و رویاهایم را می دادم و او هیچ کدام از آنها را تاب نمی آورد....

سیلویا پلات، کتاب خاطرات.

permalink 11:55 PM